قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

318

تاريخ الفي ( فارسى )

حكومت زمان خود داشت و اين جناب كه از نزد او به تو پيغام مىرسانم امير المؤمنين على است . اگرچه بعضى را خوش نمىآيد و از شنيدن آن پريشان و بدحال مىشوند و چاره‌اى ندارند . مجملا ميان عايشه و ابن عباس سخنان وحشت‌آميز واقع شد و منجر به آن گشت كه عايشه به گريه درآمد و گفت : به خدا قسم كه من از شما رحلت خواهم نمود و به جايى خواهم رفت كه شما اى بنو هاشم در آن ديار نباشيد . ابن عباس گفت : نعمتى و مرتبه‌اى كه تو را حاصل شده به سبب بنى هاشم است . مقتضى آن نيست كه مثل اين كلام بر ايشان القا كنى . گفت : كدام نعمت و مرتبه [ است ] كه به سبب شما به ما رسيده ؟ ابن عباس گفت : ما تو را امّ المؤمنين گردانيديم و حال آنكه قبل از آن‌كه به شرف فراش رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، مشرّف شوى دختر امّ رومان بودى . اكنون مادر مؤمنان گشتى . و پدر تو پيش از ملازمت پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، ابن ابى قحافه بود . الحال صدّيق لقب يافته . پس تو به سبب ما امّ المؤمنين گشتى نه به سبب تيم [ و ] عدىّ . عايشه گفت : بر ما منّت مىنهى به رسول خدا ، صلّى اللّه عليه و آله ؟ ابن عباس گفت : آرى . و چرا بر تو منّت ننهيم ؟ و حال آنكه به خدايى كه وحدانيّت صفت ذات پاك اوست كه اگر [ از آن مصطفى ] يك تار موى يا آن‌قدر كه از ناخن بچينند بيش در دست تو نباشد بدان بر تو ، بلكه بر جميع عالم ، منّتى نهيم ، كه جاى صد هزار منّت دارد . و خود كدام كس قيمت يك تار موى مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، تواند كرد . و تو يك زن از جملهء نُه زن آن حضرت هستى ، صلّى اللّه عليه و آله . روى تو از ايشان نيكوتر نبود و در اصل و نسب از ايشان عزيزتر نبودى . و مىخواهى كه سخن گويى و عصيان تو نورزند و امر فرمايى و خلاف امر تو نكنند . ما گوشت و پوست و خون مصطفاييم ، صلّى اللّه عليه و آله ، و ميراث او و علم او در ميان ماست . عايشه گفت : با وجود علىّ بن ابى طالب ترا نرسد كه از اين مرتبه سخن گويى . ابن عباس گفت : اين هنگام كه دم از اين مقال مىزنى من مقرّ و معترفم به علوّ شأن او و به اينكه وى احقّ و اولى و اقرب و احرى است به آن حضرت از من ، زيرا كه برادر و پسر عمّ آن سرور و زوج دختر پاكيزه‌گوهر و پدر دو سبط ، مسمّى به شبير و شبر و باب مدينهء علم ، و مشابه او در صفت جود و حلم و گشايندهء پرده‌هاى كرب و اندوه و غم ، و ربايندهء غبار ملال و آزار وهم از صفحهء دل آن حضرت بوده . و تو را به اين چه كار ؟ به خدا كه ما آنچه در حقّ تو و پدر تو كرده‌ايم شما هرگز شكر آن نگزاريد . پس ، از نزد عايشه بازگشت و به ملازمت امير المؤمنين شتافت و ماجرى را به تفصيل تقرير نمود . آن حضرت فرمود : من مىدانستم كه ترا نزديك او نمىبايد فرستاد . بعد از آن حضرت با نصرت ، خود به منزل عايشه تشريف برد . بعد از دستورى خواستن درآمد