قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

305

تاريخ الفي ( فارسى )

و بنى ضبّه گرداگرد شتر عايشه را گرفته رجزها مىخواندند . مردى از ايشان مهار شتر را گرفته بود و بدان مفاخرت مىنمود و شمشيرى به دست داشت كه گويى شمشيرى چوبين بود . زيد بن لقيط الشيبانى درآمد و او را شمشيرى زد و بينداخت . مردى ديگر هم از بنى ضبّه كه نام او عاصم بن المزاف بود ، مهار شتر بگرفت و شعرى مشعر به دشمنى امير المؤمنين برخواند . از اصحاب امير المؤمنين منذر بن حفصة التميمى بر او حمله كرد و او را بكشت . پس در ميدان جنگ جولانى نمود و فخرى نمود وكيع بن ضبّى ، از اصحاب راوى گويد كه چون ساعتى محمد بن حنفية به طعن‌سان جان‌ستان جولان نمود ، آنگاه تيغ از غلاف بركشيد و در مبارزه و محاربه داد مردى بداد و بسيارى از مبارزان اصحاب جمل را و دليران آن طايفه را به ضرب تيغ به صحراى عدم فرستاد . بعد از آن به مستقر خويش بازگشت . آنگاه جناب امير المؤمنين دست سوى شمشير برد و از نيام آرام بيرون آورد و به نفس نفيس خود را مانند شير غرّان به شتر دلان اصحاب جمل رسانيده از يمين يسار بسيارى از ايشان را به بيداى ممات و صحراى اموات دوانيد . آنگاه به صف خويش بازگشت و حال آنكه از كرّت و شدّت ضرب در شمشير آن حضرت اعوجاجى پديد آمده بود آن را بر ران راست خود نهاده راست و استوار مىساخت . اصحاب گفتند : چه حاجت است كه امير المؤمنين خود به اين امر مشغول شود ؟ ما كفايت اين كار كنيم . آن حضرت به هيچ احدى از ياران در آن مهم استعانت نجست و سوگند ياد كرد كه : من به اين ضرب و طعن نمىخواهم جز سراى آخرت و رضاى حضرت ذو الجلال احديت را ، پس در كارهايى چنين ، تحقيقا لمعنى الاخلاص ، غير را مدخل نبايد داد و هو الموفق للسّداد . پس به پسر خويش محمّد بن الحنفيّه نگريست و گفت : جنگ چنين كن اى پسر كه پدر تو مىكند . اتفاقا در آن ساعت ميمنهء اهل بصره بر ميسرهء اهل كوفه حمله كردند و ايشان را بازپس بردند و اهل كوفه ايستادند و ساعتى جنگ مردانه كردند . مخنف بن سليم الأزدى ، از ياران امير المؤمنين ، بر ايشان حمله كرد و چند كس را زخم زد و بكشت و او را زخمى گران رسيد . بازگشت . برادر او صعقة بن سليم حمله كرد . او را زخمى زدند . شهيد شد . پس زيد بن جمل ، بيرون آمد و بر او حمله كرد . منذر نيز بر او حمله كرد و هردو به هم آويختند . عاقبت منذر ظفر يافت و او را بكشت . بعد از آن اشتر نخعى در ميدان آمد و مىغرّيد چنان كه شير [ 40 الف ] در حالت خشم مىغرّد . مبارز خواست . عاد بن شداد الأزدى بيرون آمد . هردو با يكديگر لعب نمودند . عاقبة الامر نسيم ظفر از جانب اشتر وزيد و عاد مقتول گرديد . اشتر به آواز بلند مىگفت كه : كيست كه با من رغبت مبارزه كند ؟ بگوييد تا بيرون آيد . هيچ‌كس بيرون نيامد . اشتر ساعتى در ميدان جولان نمود و فخرها كرد و شعرها خواند . هيچ‌كس به محاربهء او بيرون نيامد . بازگشت .