قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

292

تاريخ الفي ( فارسى )

چون امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، از تعبيهء لشكر طلحه و زبير و بيرون آمدن ايشان خبر يافت مقدّمان سپاه و اشراف حجاز و [ 38 الف ] اعيان كوفه و مصر را طلبيد و گفت : اين قوم بيرون آمده‌اند و تعبيهء لشكر ساخته و مستعد جنگ گشته‌اند . شما چه مصلحت مىبينيد ؟ جنگ كنيم يا نه ؟ رفاعة بن شداد البجلّى گفت : يا امير المؤمنين چون ايشان تعبيهء لشكر نمودند ما نيز تسويهء صفوف نماييم و دفع ايشان كنيم ؛ چه ، هرجدّى و جهدى كه خواهيم نمود بر حق خواهيم بود و باطل را دفع خواهيم كرد . امير المؤمنين را خوشدل بايد بود كه اين كار چنان به مخلص رسانيم كه موجب فراغت خاطر مبارك او باشد ، ان شاء اللّه تعالى . چون امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، با آن لشكر نزديك بصره رسيد ، طلحه روى به ياران خود آورد و گفت : على با لشكر خود كوفته و مانده رسيد . چه مىگوييد كه امشب بر ايشان شبيخون بريم و پيش از آنكه بياسايند و خواهند كه بر ما چاشت خورند ما ايشان را شامى مهيّا و ترتيب كنيم ؟ در اين انديشه چه مىگوييد ؟ مصلحت باشد يا نه ؟ مروان حكم گفت : رأيى متين و انديشه‌اى صالح و صائب است . به امضا بايد رسانيد . زبير از اين سخن بخنديد و گفت : على را بخواهيد فريفت ؟ و او را غافل خواهيد كرد ؟ او آن مرد است كه مىدانيد . طلحه چون اين سخن بشنيد خاموش ايستاد و هيچ‌چيز ديگر نگفت . امّا چون شب درآمد مردى از ياران زبير - كه آن را ابو الجربا « 1 » - گفتندى - با زبير گفت : هيچ انديشه از آن بهتر نيست كه ما بر اين قوم شبيخون بريم ؛ كه شبيخون از نتايج شجاعت و رجوليت باشد و روز كار به مخلص رساند . زبير او را گفت : اين نيكوست ، امّا در جنگ ما را تجربه بسيار دست داده و چيزها معلوم گشته كه خاطر مردم ديگر بدان نمىرسد . هردو لشكر كه در اين صحرا بهم رسيده‌اند مسلمانند و در ميان ما رسم شبيخون نبوده است . و از مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، در معنى شبيخون كلمه‌اى نشنيده‌ام و هرگز نديده‌ام كه جماعتى را به شبيخون فرموده باشد . مع ذلك علىّ بن ابى طالب آن مردى نيست كه توان او را غافل گرفت . و اميد به صلح مىدارم . باشد كه ميان ما قرارى افتد و صلحى و صلاحى پديد آيد و خون مسلمانان ريخته نشود . و در تاريخ ابن اعثم كوفى مذكور است كه در اين محلّ احنف بن قيس با جماعتى از ياران خود نزد امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، آمد و گفت : در افواه اهل بصره چنين افتاده كه على اگر بر ما ظفر يابد ما را بكشد و زن و فرزندان ما را اسير گرداند . امير المؤمنين جواب داد كه :

--> ( 1 ) . هرسه نسخه : ابو الحوبا .