قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
280
تاريخ الفي ( فارسى )
امير المؤمنين فرمود : اى فرزند من ، در حالت محصور شدن عثمان مرا نمىگذاشتند كه از مدينه بيرون آيم . امّا قضيّهء بيعت را نيز واقفى كه عامهء صحابه به طوع و اختيار با من مبايعت كردند . اگر ايشان نقض عهد و مواثيق خويش كنند ، گناه من چيست ؟ امّا آنچه مىگويى كه نگذاشتى كه تا خون عثمان مىطلبيدند ، چگونه گذارم ؟ كه ايشان ، از نادانى ، خون عثمان از من مىطلبند ! اى فرزند من ، رسول خداى از دنيا رفت و به خدا كه من از خود سزاوارتر به خلافت او كسى نمىدانستم ، امّا چون مردم با ابو بكر بيعت كردند من نيز بالضروره متابعت نمودم و در تقويت ضعيفان و تمشيت امور سرمويى [ فرو ] نگذاشتم . و چون او عمر را استخلاف كرد بالضروره راضى شدم و موافقت ورزيدم . و چون عمر امور را تفويض به اهل شورى نمود و ايشان با عثمان بيعت كردند ، من به همان وجه متابعت كردم ، و در همه حال از اتّفاق مردم بيرون نشدم . و چون عثمان كشته گشت از خانه بيرون نيامدم و همهء خلق به طرف من برخاسته بود و روى به من آورده « البيعة البيعة » مىگفتند و همه بسط ايدى كردند و من به قبض كوشيدم ، و همه دست من گرفتند و من دست از ايشان بازكشيدم تا غايتى كه يك هفته گذشت . پس ترسيدم كه مبادا اختلال در احوال مسلمين راه يابد و ناگاه در دين رخنه پديد آيد ، بنابراين قبول اين امر كردم . و چون مردم به طوع و رغبت بيعت كردند ، فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ . « 1 » امّا عايشه چون با آن جماعت روى به بصره آوردند ، در هنگام رفتن به قريهاى از قراى بصره رسيد كه آن را حوأب گفتندى منسوب به حوأب بن كليب ، و سگان آن موضع بانگ كردند . عايشه بشنيد و پرسيد كه : اين كدام آب است ؟ گفتند : حوأب گويند . فرمود : مرا به حرم بازگردانيد . و در اين باب مبالغه بسيار نمود . پرسيدند كه : اى امّ المؤمنين ، سبب اين معنى كه مىفرمايى چيست ؟ گفت : سبب آنكه از مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، شنيدهام كه مىفرمود : « زود باشد كه زنى از زنان من در راه عراق به آبى رسد كه آن آب را حوأب گويند و سگان آن موضع در روى او بانگ كنند . اى حميرا ! زينهار كه تو آن زن نباشى . » اكنون به هيچ نوع من موافقت شما نمىكنم و هم از اين موضع بازمىگردم . آن جماعت او را تسكين داده در آن موضع فرود آمدند . چون آفتاب طلوع كرد و عبد اللّه بن زبير از عقب در رسيد ، او را از عزيمت عايشه خبر كردند . عبد اللّه حيلهاى ساخت و پنجاه مرد را از اهل آن موضع بياورد و مبلغى به ايشان رشوه داد تا گواهى دادند كه « اين آب حوأب نيست ، بلكه حوأب را شب در عقب گذاشتهايد . » و اوّل
--> ( 1 ) . پس هركس پيمانشكنى كند جز اين نيست كه به زيان خود پيمان شكسته است ؛ ( فتح ، 10 ) .