قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
277
تاريخ الفي ( فارسى )
پرسيدن چه حاجت ؟ يا رسول اللّه مىترسم كه آن زن من باشم . رسول ، عليه السّلام ، بخنديد و در تو اى عايشه نگريست و گفت : « گمان مىبرم كه آن زن تو باشى يا حمراء الشفتين ! » ؟ عايشه گفت : آرى چنين بود كه مىگويى . و شرط كرد با امّ سلمه كه : بيرون نمىروم . امّا عبد اللّه بن زبير آمد و گفت : اى مادر ، اگر موافقت من نمىكنى و بدين صوب كه عزيمت نمودهام نمىروى ، من خود را مىكشم يا ديوانهوار برهنه گرد عالم مىگردم . با وجود آن قبول مقال او نكرد ، تا راباب حيل به عايشه رسانيدند كه عبد اللّه بن زبير به طرف بصره بيرون رفت و غالبا خود را خواهد كشت . دل عايشه بغايت درد كرد از آنكه او را پسرخوانده بود و دوست مىداشت ، لاجرم ميل به خروج كرد . پس طلحه و زبير منادى كردند و حشمى ساخته و لشكرى آراسته با سلاح و عدّهء بسيار به جانب بصره روان شدند . و چون عايشه با لشكرى آراسته به جانب عراق روانه شد « 1 » ، امّ سلمه نامهاى به امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب نوشت بر اين منوال : « بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ، امّا بداند امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، كه طلحه و زبير و عايشه در مكّه جمعيّتى ساختند و رأى زدند كه طلب خون عثمان كنند و در صحبت و موافقت پسر خراز ، عبد اللّه بن عامر ، به جانب بصره روان شدند . خداى تعالى كار ايشان از تو كفايت كناد و بلاى بد بديشان رساناد . اگرنه آن است كه خداى تعالى زنان را نهى فرموده است از بيرون آمدن از خانه و مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، در اين باب مبالغتها فرموده و وصيّت نموده ، من كه امّ سلمهام بيرون آمدمى و در موافقت لشكر تو به محاربهء آن جماعت ايستادمى . امّا عذر ظاهر است و خلاف امر بارى سبحانه و تعالى و اشارت مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، نتوانم كرد ، بنابراين عمر بن ابى سلمه كه فرزند من در بيت مصطفى است [ 36 الف ] صلّى اللّه عليه و آله ، به خدمت تو فرستادم تا در خدمت تو باشد و به هر مهم كه اشارت فرمايى قيام نمايد . » و نامه به پسر خويش عمر داد و او را به خدمت امير المؤمنين فرستاد . و اين عمر بن ابى سلمه مردى پارسا و عالم و عاقل بود . « 2 » امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، را حضور عمر بن ابى سلمه موافق افتاد و نامهء امّ سلمه را مطالعه كرد و بر وى ثناها فرمود و جماعتى از معارف صحابه نيز امّ سلمه را به خصال خير و صلاح و سلامت عقل و ديانت بستودند . « 3 »
--> ( 1 ) . روزى كه عايشه همراه طلحه و زبير مكّه را به سوى بصره ترك كرد همگان بر اسلام گريستند و در هيچ روز آنهمه مرد و زن گريهكننده بر اسلام ديده نشده بود و آنروز را روز ناله و فرياد ناميدند ؛ - نهاية الأرب ، ج 5 ، ص 117 . ( 2 ) . عمر بن ابى سلمه در همه جنگهاى على ( ع ) با او بود و آن حضرت او را به امارت بحرين گماشت . عمر شعرى به آن حضرت فرستاد كه ترجمهء آن چنين است : « اى امير المؤمنين ، اينك كه مرا بلندآوازه فرمودى خويشاوندى تو را پاداشى سرشار ارزانى داراد . » ؛ - شرح نهج البلاغه ، ج 3 ، ص 290 . ( 3 ) . شيخ مفيد مىنويسد كه عمار ياسر به على ( ع ) پيشنهاد كرد كه امّ سلمه را همراه لشكر خود ببرد . ولى على ( ع ) فرمود :