قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

236

تاريخ الفي ( فارسى )

قرار آنكه رضاى او بجويد ، و اگر قصاص طلبد از نفس خويشتن قصاص بدهد . آن جماعت نزد عمّار رفتند . عمّار گفت : عثمان مرا فريب نتواند داد . آنچه به من كرده است از مذلّت و خوارى ، به خدا واگذاشته‌ام . پس امير المؤمنين عثمان كس فرستاد و عبد اللّه بن عمر را طلبيد . چون حاضر آمد گفت : اى عبد اللّه در كار من انديشه كن . هيچ مىبينى كه اين قوم چه مىگويند و در حقّ من چه انديشه دارند ؟ مىخواهند كه مرا از خلافت بيرون آرند و خلع كنند . عبد اللّه عمر گفت : اگر بر قول ايشان به روى هيچ مىدانى كه در دنيا جاويد خواهى ماند يا نه ؟ گفت : مىدانم كه اگرچه عمر دراز يابم آخر مىبايد رفت . عبد اللّه گفت : بهشت و دوزخ به دست ايشان است ؟ گفت : نه . عبد اللّه گفت : پس رأى آن است كه در اسلام اين سنّت ننهى كه هروقت جماعتى از خليفه راضى نباشند او را عزل كنند و از خلافت بيرون آرند و بدل او ديگرى را نشانند . لباسى كه خداى تعالى در بر تو پوشيده در بر خويشتن نگاهدار و از خود جدا مكن و آن قوم را بگوى كه با شما به كتاب خدا و سنّت مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، كار مىكنم . اگر به اين راضى شوند هم تو را و هم ايشان را نيك باشد ، و اگر ابا نمايند ترا نيك باشد و ايشان را بد . عثمان را اين سخن موافق افتاد . پس كس فرستاد مغيرة بن شعبه را بخواند و گفت : اى مغيره برو و اين جماعت را از من خشنود كن و به هرچه رضاى ايشان است از جانب من ضمان نماى و بگو كه عثمان با شما به كتاب خدا و سنّت مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، عمل مىكند و در جميع احوال رضاى شما مىجويد . مغيره گفت : چنين كنم . چون نزديك آن قوم رسيد ، بانگ برآوردند و گفتند : بازگرد اى اعور فاسق و فاجر . مغيره بازگشت و آنچه شنيده بود به خدمت امير المؤمنين عثمان بازگفت . امير المؤمنين كس به طلب عمرو عاص فرستاد و او را به همان پيغام نزد ايشان فرستاد . چون عمرو عاص نزد آن قوم رسيد ، سلام كرد . گفتند : نه سلام باد بر تو و نه تحيّت . بازگرد اى دشمن خدا ، و اى پسر نابغه برگرد و به نزديك ما ميا كه ايمن نيستى و بر تو هيچ‌چيز اعتماد نباشد . عمرو عاص بازگشت و ماجرى را به خدمت امير المؤمنين عثمان تقرير نمود . عبد اللّه بن عمر گفت : اى امير المؤمنين ، اين قوم سخن علىّ بن ابى طالب را گوش مىدارند . اگر على را نزد ايشان بفرستى ، يمكن كه كار به اصلاح آيد . پس امير المؤمنين عثمان فرستاد و مرتضى على را بخواند . چون حاضر آمد گفت : اى ابو الحسن ، لطف فرماى و نزديك اين قوم شو و ايشان را به كتاب خدا و سنّت محمّد مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، بخوان و هرچه ايشان مىخواهند از جانب من قبول كن ، كه بعد از اين همهء كارها بر وفق رضاى ايشان بكنم . مرتضى على ، عليه السّلام ، بگفت كه : اگر با من عهد كنى [ كه ] بر اين سخنها كه مىگويى وفا كنى و آنچه ايشان