قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

229

تاريخ الفي ( فارسى )

دانست و گفت كه : او محاسن من را در لباس معايب به مردمان مىنمايد و مردمان را بر من و عمّال من اغوا مىكند . پس سعيد بن العاص را گفت كه : به جانب كوفه بازگرد و چون آنجا رسى مردمان كوفه را استمالت [ كن ] و وعده‌هاى نيكو ده ، و اشتر را بگوى كه ترك اين حركات خارج كند و فتنه نه‌انگيزد . غالب ظنّ آن است كه چون مردمان تو را بينند ، ترك متابعت او نمايند و همگنان نزديك تو آيند . پس سعيد بن العاص به جانب كوفه روان شد . چون قريب به منزل عزيب رسيد ، عبد اللّه بن كنانه و مدائن الخطاب با سيصد سوار به سر راه او آمده گفتند : اى دشمن خدا كجا مىروى ؟ بازگرد ، كه بدان خدايى كه بجز او خدايى نيست كه اگر بگذاريم يك قطره آب فرات بچشى تا به چيزهاى ديگر چه رسد . پس هردو بر او حمله كردند . سعيد دانست كه طاقت مقاومت آن قوم ندارد ، بازگشت و به جانب مدينه رفت . امّا امير المؤمنين عثمان بعد از فرستادن سعيد بن العاص نامه‌اى به اهل كوفه نوشت و به دست عبد الرّحمن بن ابى بكر فرستاد ، بدين منوال كه : « بسم اللّه الرّحمن الرحيم ، عبد اللّه امير المؤمنين اين نامه مىنويسد به مالك بن الحارث و بدان جماعت مسلمانان كه در متابعت و موافقت اويند . اما بعد ، بدانيد كه در خليفهء وقت طعن كردن و خلاف او نمودن وبالى عظيم است و خسرانى ظاهر . هركس كه به اين نوع امور اقدام نمايد يقين كه عاقبت كار او جز بلا و شدّت عذاب و مشقّت نباشد . آنچه از بىحرمتى با نايب و عامل من كرديد مرا معلوم شد . يقين دانيد كه آن ظلم در حقيقت بر خود كرده‌ايد و بدان سبب در سخط و غضب خداى تعالى را بر خويشتن بازگشاده‌ايد و عوام را در فتنه افكنده و عيب نقض عهد به خويشتن راه داديد . اوّل طايفه‌اى از رعيّت كه مخالفت آغاز كردند و سنن فرقت نهادند شماايد ، و حال آنكه هيچ طايفه‌اى در اين باب با شما موافقت ننمايد و اقتدا نكند ، بلكه و بال اين كار ناپسنديده در گردن شما بماند . از خداى تعالى بترسيد اين بندگان خدا ، و توبه كنيد و به جانب حقّ بازگرديد و آنچه مراد و مقصود داريد به من نويسيد . اگر اميرى را كه به شما فرستاده‌ام خواهان نيستيد معزول كنم و كسى را كه مىخواهيد به جاى او نصب كنم ، و السّلام . » چون اين نامه را عبد الرّحمن بن ابى بكر به مالك اشتر رساند ، جواب او را بازنوشت بدين منوال : « بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ، اين نامه مالك بن الحارث و جماعتى از مسلمانان مىنويسند به خليفهء مبتلا و بازگشته از سنّت مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله . اما بعد ، بداند كه نامهء او رسيد و مضمون معلوم شد . نوشته بودى كه خلاف خليفهء وقت و فراق جماعت و طعن در ائمه وبالى عظيم است و خسرانى ظاهر . اين سخن سخنى است راست ، اگر خليفه عادل باشد و كارها بر طبق حقّ گزارد . اما اگر خليفه نه بر منهاج سداد و منوال صلاح رود خلاف او كردن و از او