قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
217
تاريخ الفي ( فارسى )
شود و از نوايب روزگار چيزى ظاهر گردد در دفع آن از كدام كس مددى خواهيم و معونت از كه طلبيم ؟ چون وفات نزديك رسد وصيّت چگونه كنيم و فرزندان و عزيزان را به كدام كس سپاريم ؟ بخداى كه مردن در خانهء خويشتن نزديك فرزندان و اقارب دوستتر از حيات ابد داريم در ربذه . چون علىّ مرتضى سخن جماعت صحابه را بر اين منوال شنيد عمار را فرمود : برو در خانهء خويشتن بنشين ، كه حقّتعالى ترا از عثمان و غير عثمان نگاه مىدارد . اين جماعت مسلمانان همه ياران و دوستان تواند . بنى مخزوم گفتند : اى ابو الحسن ، تو اگر يار ما باشى و ما را مدد كنى هرگز عثمان به ما هيچ رنج نتواند رسانيد . چون اين ماجرا به سمع عثمان رسيد دست از عمّار بازداشت و از آنچه گفته بود نادم و پشيمان گشت . امّا هركس از مسلمانان كه نزديك او مىآمد [ او ] از علىّ مرتضى شكايت مىكرد ، تا آن سخن زيد بن ثابت را بگفت و شكايت بسيار كرد . زيد گفت : اگر امير مصلحت داند من نزد على ، عليه السّلام ، روم و او را از اين غبار كه بر خاطر شماست خبر دهم . عثمان گفت : تو دانى . پس زيد بن ثابت و مغيرة بن اخنس ثقفى هردو نزديك علىّ مرتضى آمدند . زيد بن ثابت فصلى در مدح و ثناء مرتضى على ، عليه السّلام ، آغاز نهاد و گفت : سوالف صالح و سوابق مرضى كه تراست در تمهيد اساس دين و تأكيد قواعد اسلام از شرح و بسط استغنا دارد و [ در ] مكنت و مكانتى كه ترا در خدمت رسول ، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، بود هيچ آفريده با تو برابر نتواند شد . تو كان مروّتى و اهل خرد و سعادت ، و امير المؤمنين عثمان پسر عمّ تست و خليفهء مسلمانان ، بر تو حقّ دارد ، يك حقّ قرابت و ديگر حقّ خلافت . ما امروز نزد او بوديم . از جناب تو اندك شكايتى مىكرد و مىگفت كه ابو الحسن بر ما اعتراض مىكند و در كارهايى كه مىگذرانيم ( كلمهء مخلّ مىگويد ) « 1 » . بنابراين واجب ديديم به نزديك تو آمدن و اين كلمه را عرض داشتن تا كدورت از ميانه برخيزد و مسلمانان خوشدل باشند و منافع و فوايد شما همه جوانب را شامل گردد ، ان شاء اللّه تعالى . مرتضى على ، عليه السّلام ، فرمود كه : و اللّه تا توانستهام با وى اعتراض نكردهام و در هيچ كارى مداخلتى روا ندانستهام ، مگر كارى بوده كه احتمال تغافل احتمال نداشت و خاموشى را مجال نبود . كلمة الحق گفتهايم و خيريت او و صلاح مسلمانان در آن نگاهداشتهايم . مغيرة بن الاخنس گفت كه : اى ابو الحسن ، خواهىنخواهى بدانچه عثمان كند و گويد رضا بايد داد و
--> ( 1 ) . ق : ( كليه بخل مىكند ) .