قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

213

تاريخ الفي ( فارسى )

كرده . تو را حال ظلم و فساد معاويه معلوم است . عثمان خاموش ايستاده و با مرتضى على سخنى ديگر نگفت . پس روى به ابو ذر آورده و گفت : برخيز و از شهر ما بيرون شو . ابو ذر گفت : چنان كنم ؛ كه همسايگى تو مرا سخت ناخوش است ، و ليكن كجا مىفرمايى كه باشم ؟ امير المؤمنين عثمان گفت : هركجا خواهى باش . ابو ذر گفت كه : شام ولايتى است كه مسلمانان گرفته‌اند و در وى شعار اسلام ظاهر گردانيده به جانب شام بازگردم . گفت : ما تو را از شام باز خوانده‌ايم ، كه آنجا كلمات قبيح مىگفتى و آن ناحيه بر ما تباه مىكردى . اجازت نفرمايم كه بدان جانب بازگردى . ابو ذر گفت : به عراق شوم . گفت : اجازت نيست . عراقيان مردمانىاند كه در حقّ امرا و ائمه طعن كنند و گرد فتنه و شبهه گردند . ابو ذر گفت : من هرجا كه باشم سخن حقّ خواهم گفت . تو كجا مىفرمايى تا آنجا روم . گفت : تو كدام موضع را دشمن مىدارى ؟ گفت : هيچ جايگاه دشمن‌تر از ربذه ندارم . گفت : برخيز و آنجا رو و مىباش و به هيچ موضع مرو . پس مروان بن حكم را فرمود كه بو ذر را بر شترى بنشاند و از مدينه بيرون برد و نگذارد كه هيچ‌كس به وداع او بيرون رود . مروان بو ذر را بر شترى بنشاند و از مدينه بيرون برد . جماعتى از صحابهء محمّد مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، از آن جهت عظيم دلتنگ شدند و به تشييع او بيرون آمدند چون علىّ بن ابى طالب ، حسن و حسين ، عبد اللّه بن عباس ، عمّار ياسر و مقداد اسود ، رضىّ اللّه عنهم . پس مرتضى على ، ابو ذر را دلدارى مىداد و به صبر امر مىفرمود . « 1 » مروان حكم گفت : امير المؤمنين فرموده است كه هيچ‌كس به تشييع ابو ذر بيرون نيايد و او را وداع نكند . مرتضى على تازيانه‌اى كه در دست داشت برآورده در ميان دو گوش شتر مروان زد و گفت : دور شو اى پسر زرقا . ترا رسد كه بر ما در آنچه كنيم اعتراض كنى ؟ پس بو ذر به جانب ربذه روان شد و علىّ بن ابى طالب با حضرات بازگشتند . مروان حكم پيش امير المؤمنين عثمان آمد ( و از مرتضى على ، عليه السّلام ، شكايت كرد و آنچه رفته بود بازراند . عثمان كس به طلب على مرتضى بازفرستاد . چون علىّ مرتضى حاضر شد عثمان ) « 2 » گفت : نفرموده بودم كه هيچ‌كس از شما به وداع ابو ذر بيرون نرود ؟ چرا بيرون رفتى و جماعتى را با خويشتن بردى ؟ گفت : نه هرچه تو فرمايى بر ما واجب باشد كه چنان كنيم . پس گفت كه : مروان از تو شكايت مىكند كه او را دشنام داده‌اى و تازيانه بر ميان دو گوش شتر او زده‌اى . از او عذر خواه و دل او خوش كن . مرتضى على گفت : اينك شتر من اينجاست . گو برخيز و تازيانه در ميان دو گوش او زن ، امّا دشنام دادن به حدّيست كه اگر

--> ( 1 ) . در مورد سخنانى كه بين على ( ع ) و ابو ذر رد و بدل شده - نهج البلاغه . ( 2 ) . م : مطلب بين ( ) را ندارد .