قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

211

تاريخ الفي ( فارسى )

صخر بر رأى امير المؤمنين عرض مىدارد كه ابو ذر ولايت شام را بر تو تباه كرد و دلهاى مردمان را از دوستى تو بگردانيد . هروقتى كه اصحاب رسول را ياد مىكند مكارم اخلاق و محاسن اوصاف ايشان شرح مىدهد و چون سخن امير المؤمنين رود در حقّ او سخن قبيح مىگويد و اقوال و افعال او را در لباس عيب و صورت زشت مىنمايد . مقام او در ولايت شام و مصر و عراق مصلحت نيست ؛ چه ، مردمان اين مواضع فتّان باشند و زود با فتنه يار شوند . و شرّ و فساد دوست دارند و اهل طاعت و جماعت نيستند . آنچه حادث بود نموده آمد هرچه امير المؤمنين فرمايد صواب و صلاح در ضمن او مقرون باشد ، و السّلام . » چون نامهء معاويه به عثمان رسيد جواب نامه بر اين وجه نوشت كه : « اى معاويه نامهء تو رسيد و آنچه از حال ابو ذر ، جندب بن جناده ، نوشته بودى دانسته شد . بايد كه بر مضمون اين خطاب واقف شوى و در ساعت او را بر مركب درشت در نشانى و دليلى عنيف با او فرستى كه مركب او را شب و روز براند تا خواب بر او غالب شود و ذكر من و تو از خاطر او فراموش گردد ، و السّلام . » چون خطاب عثمان به معاويه رسيد ابو ذر را بخواند و او را بر كوهان شترى درشت روى و بىجهاز سوار گردانيد و مردى درشت زشتخوى با او همراه كرد و فرمود تا شتر او را شب و روز بدواند و نگذارد كه در راه فرود آيد تا او را به مدينه رساند . و ابو ذر ، رضى اللّه عنه ، مردى بلندبالا بود و لاغر ، و ضعف پيرى در وى اثرى تمام كرده بود و از غايت سختى و ناخوشى كه آن شتر مىرفت رانهاى ابو ذر مجروح گشت و گوشت آن بيفتاد و سخت گرفته و رنجور گشت . چون به مدينهء طيّبه رسيد پيش عثمان آمد . عثمان در او درنگريست و گفت : هيچ چشم به ديدار تو روشن مباد اى جندب . ابو ذر گفت : پدر من جناده مرا جندب نام كرده و پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، مرا عبد اللّه نام نهاده . عثمان به او گفت كه : تو از زبان ما نقل مىكنى كه خداى تعالى درويش است و ما توانگريم . آخر من كى اين سخن گفته‌ام ؟ گفت : معاذ اللّه بر زبان من اين كلمه نرفته ، و ليكن گواهى مىدهم كه از رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، شنيدم كه مىفرمود چون پسران ابى العاص امارت يابند مال خداى تعالى را وسيلهء اقبال و دولت خويشتن كنند و بندگان خداى تعالى را خدمتكار و چاكر خويش دانند و در دين خداى تعالى خيانت كنند . عثمان از جماعت حضّار پرسيد كه : شما هرگز اين سخن از مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، شنيده‌ايد ؟ گفتند : نشنيده‌ايم . ذى النّورين فرمود كه : اى جندب ، الحال بر مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، دروغ مىگويى ؟ ابو ذر حاضران مجلس را گفت : شما را گمان مىافتد كه من اين سخن را دروغ مىگويم ؟ گفتند : ما را معلوم نيست كه تو اين حديث را راست مىگويى يا نه . پس عثمان گفت كه امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب را بخوانيد . پس چون امير المؤمنين