قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
156
تاريخ الفي ( فارسى )
و اوّل قضيهاى كه در اين سال روى داد آن بود كه عبيد اللّه « 4 » بن عمر الخطّاب را در آن مجلس آوردند و طلب قصاص از او كردند . و شرح اين واقعه آنكه چون امير المؤمنين عمر ، رضى اللّه عنه ، به زخم ابو لؤلؤ به هلاكت رسيد عبد الرحمن بن ابى بكر صدّيق ، رضى اللّه عنه ، كه مصاحب عبيد اللّه بود ، عبيد اللّه را خبر داد كه : ديروز اتّفاق گذر من به جايى واقع شد كه مجمع هرمزان و جفينهء نصرانى بود و جايى كه به طريق پنهانى با يكديگر رازى در ميان داشتند . و چون مرا ديدند شرمنده شده متفرّق گشتند و از ميان ايشان خنجر دو سرهاى كه دستهء او در ميان بود افتاد . عبيد اللّه چون شنيده بود كه ابو لؤلؤ در وقت ارادهء آن حركت شنيع خنجرى به اين صفت داشت و آن صفت خاصهء آن بود ، دانست كه همان خنجرى است كه امير المؤمنين به آن مقتول شده ، و وى را آن مظنّه شد كه هرمزان و جفينه در قتل پدرش با ابو لؤلؤ شريك بودند - و اين هرمزان همان حاكم اهواز است كه در سال هفتم [ خلافت عمر ] همراه بنديان به مدينه آمده بدست عمر ، رضى اللّه عنه ، مسلمان شد و بجز وى وظيفهاى كه از بيت المال دادهاند اوقات مىگذرانيد . القصّه ، عبيد اللّه به مجرّد اين گمان در خانهء هرمزان رفت و او را كشت و از آنجا به منزل جفينهء ترسا رسيد - كه اهل ذمّه بود و سعد وقاص او را امان [ 20 الف ] داده بود - او را نيز زير تيغ آورده و يك دختر خردسال ابو لؤلؤ را نيز بكشت و داعيه داشت كه هيچ از صنعتگران عجم زنده نگذارد . كبار مهاجر و انصار چون از داعيهء عبيد اللّه وقوف يافتند نزد او رفتند و از روى نصيحت زبان به ملامتش گشادند . هرچند در تخويف و تهديد او افزودند غضبش فرو ننشست و مىگفت : اگر امير المؤمنين مقتول خنجر ابو لؤلؤ گشت من بسيارى از مردم را به قتل خواهم رساند . و به جمعى از مهاجر نيز به سخنان كنايهآميز متعرّض شد و ميان او و سعد وقّاص كار از دشنام به سرحدّ دست و گريبان رسيد به مرتبهاى كه موى سر هم گرفته يكديگر را به زمين مىكشيدند . آخر الامر حاضران مجلس در ميان آمده ايشان را از هم جدا ساختند . چون امير المؤمنين عثمان خليفه شد اعيان صحابه را طلبيد و گفت : مشورت چيست در قضيهء عبيد اللّه كه حرمت دين محمّدى ، صلّى اللّه عليه و آله ، نگاه نداشته ابواب فتنه را در امّت
--> ( 4 ) . هرسه نسخه : عبد اللّه .