قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
152
تاريخ الفي ( فارسى )
فى الحال قبول خواهى كرد مبادا حمل بر حرص خلافت و شدّت رغبت تو نموده در اين امر توقّف و تعلّل ورزد . مناسب آن است كه به يك بار اجابت ننمايى و گويى كه تمامى اين شروط بهجا نمىتوانم آورد ، و ليكن آنچه از دست برآيد به قدر طاقت مىتوانم قبول كرد . و چون در نوبت ثانى و ثالث به مبالغه و الحاح بر تو عرض نمايد قبول فرمايى قصورى ندارد . علىّ مرتضى ، كرّم اللّه وجهه ، اين كلام را از او حمل بر خيرانديشى نموده فرمودى كه : حقّ نصيحت بهجا آوردى . جزاى خير يا بى . عمرو عاص چون خاطر از جانب امير المؤمنين على جمع گردانيد ، نزد عثمان رفت و مقدّمات اخلاص از صميم القلب ترتيب داد و گفت : فردا عبد الرحمن اين امر را بر تو عرض نمايد . بايد كه بىتوقّف قبول كنى و شرطى كه در ميان آرد فى الحال التزام نمايى تا خلافت مسلمانان بر تو قرار گيرد ، و الّا على از تو خواهد گرفت . و عثمان را در آن كار استوار ساخت . از مسور بن مخرمه - كه خواهرزادهء عبد الرحمن است - منقول است كه : چون مقدارى از شب سيم گذشت ، عبد الرحمن به خانهء من آمد و مرا از خواب بيدار ساخت و گفت : « سه شب است به خدا كه من خواب فراغت نكردهام . چه شود كه سعد و زبير را نزد من حاضر سازى تا به اتّفاق ايشان خاطر از اين مهمّ جمع گردانم . » من به موجب فرمودهء او نزد هردو رفتم . ايشان آمدند و مدّت مديد نزديك وى توقّف نمودند و سخنان گاهى بلند و گاهى پست مىگفتند و من بعضى را مىشنيدم و بعضى را نى . ماحصل گفتگو اين بود كه زبير و سعد به عبد الرحمن گفتند : مناسب اين است كه اين منصب را به علىّ بن ابيطالب تفويض فرمايى كه او به چندين فضايل و كمالات و شرف و قرابت پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، آراسته است . و او مىگفت « چون اين امر از آن دو كس بيرون نمىرود شما نصيب خود را از اين دو امر به هركه خواهيد بخشيد . » ايشان گفتند : ما نصيب خود را به على داديم به شرطى كه او را خليفه سازى نه عثمان را . چون زبير و سعد به منزل خويش رجوع نمودند ، گفت : « نزد علىّ بن ابيطالب ، رضىّ اللّه عنه ، رو و التماس حضور نما . » برفتم و او را نيز بخواندم . آمد و با هم مشاورت آغاز كردند و تا نصف شب گفت و شنيد داشتند ، و على از پيش او اميدوار برخاست و حال آنكه عبد الرحمن اندكى از على خوف داشت ، از آن جهت كه اگر او را به خلافت بردارد شايد كه او اطاعت ننمايد . پس گفت : « عثمان را براى من بخوان . » او را نيز آوردم . و به روايتى آنكه عثمان در راه به مسور رسيد ، پرسيد كه : امشب نزد عبد الرحمن كه بود ؟ گفت : زبير و سعد و بعد از آن علىّ بن ابيطالب آمد . و بازپرسيد كه : هيچ دانستى كه ميان زبير و سعد و عبد الرحمن سخن بر سر چه نهج گذشت ؟ گفت : زبير و سعد هردو جانب على بودند . و عثمان چون اين سخن بشنيد از سعد رنجيده ، خاطرش از وى غبارآلود گشت .