قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
150
تاريخ الفي ( فارسى )
چون مهم به طول انجاميد و هيچ خليفه تعيين نشد ، روز سيم مقداد سوگند خورد كه اگر امر خلافت در اين روز صورت نگيرد هيچكدام را نگذارم كه شب به خانه روند . آن زمان عبد الرحمن بن عوف گفت كه : اى گروه اصحاب ، بدانيد كه من خود را از طمع خلافت گذراندم ، و ليكن اگر اين كار را به من وامىگذاريد از اين پنج كس خليفه معيّن كنم به شرطى كه هركدام عهد كنيد و سوگند خوريد كه از صوابديد من تجاوز ننماييد . همه قبول كردند ، امّا علىّ مرتضى ساكت شد . عبد الرحمن گفت : اى ابو الحسن ، جهت سكوت چيست ؟ علىّ مرتضى فرمود : اگر شرط مىكنى كه رعايت اهل بيت خود مثل قرابت خويش ننمايى قبول داريم . او گفت : اگر مرا در اين باب ميلى بود بايستى كه اوّل جانب خود را مرعى مىداشتم . و اين كلام را به قسم مؤكّد گردانيد كه ميل و جانبدارى نكند . پس آن جمع بر اين اتّفاق از مجلس متفرق شدند و عبد الرحمن مرجع خواص و عوام گشت و هرطايفه را آنچه به خاطر مىگذشت بر طريق مشورت و مصلحت بر او عرض مىكردند . « 1 » و روايتى آنكه چون آن پنج كس عبد الرحمن را امين ساختند « 2 » ، او در گوشهاى نشست و يكان يكان را مىطلبيد و با وى اين سخن در ميان مىآورد و بعد از تردّد و تأمّل بسيار گفت كه : كدام از اين پنج كس كار خود را به ديگرى راجع سازد ؛ به اين معنى كه اگر بالفرض خلافت به او نرسد لايق خلافت نزد او [ كه ] باشد ؟ زبير كار خود را به على بازگذاشت و طلحه به عثمان و سعد به عبد الرحمن . آنگاه عبد الرحمن گفت : من و سعد خود معزوليم هردو . پس امير [ المؤمنين على ( ع ) ] را در خلوت طلبيد و گفت : تو غالبا مىگفته باشى كه من مهتر بنى هاشم و پسر عمّ پيغمبر و داماد اويم ، و مرا در دين اسلام سابقه است و به امر خلافت سزاوارتر از ديگرانم . فى الواقع همچنين است و مىدانم كه در اين گفتار صادقى ، امّا اگر مردم به خلافت تو راضى نباشند ، كه را لايق مىبينى ؟ فرمود : عثمان را . همچنين عثمان را بخواند و به او نيز مثل اين مقدّمات در ميان آورد كه : اگر اين امر به تو نرسد ، كه را سزاوار مىدانى ؟ گفت : على را . بعد از زبير و طلحه نيز استفسار نمود يكى را به على مايل يافت و ديگرى را به عثمان . پس عبد الرحمن بر سر جمع آمده آشكارا گفت : چنانچه من مىبينم امر خلافت راجع به على و عثمان است . مرا امشب مهلت دهيد تا بر يكى بيعت كنم . بر اين قرار از مجلس برخاستند . و به قولى عبد الرحمن با على و عثمان گفت كه هركدام از شما كه در اين امر تبرّا نماييد و اعراض كنيد اختيار تعيين خلافت در قبضهء اقتدار او باشد . خداوند جلّ و علا بر او
--> ( 1 ) . در خصوص اين « مشورت و مصلحت » - نهاية الأرب ، ج 4 ، ص 324 ؛ و نيز در خصوص زد و بندها و تحريك مردم به نفع عثمان - تاريخ طبرى ، ترجمهء ابو على بلعمى ، نسخهء عكسى بنياد فرهنگ ، ص 80 . ( 2 ) . بهطورى كه گفته شد هنوز طلحه به مدينه نرسيده بود ؛ پس رقم « چهار » بايد صحيح باشد .