أحمد بن حامد كرمانى
46
تاريخ افضل ( بدايع الأزمان في وقائع كرمان ) ( فارسى )
طاق شد و سنت الفرار مما لا يطاق [ بر طبقات مردم ] واجب ؛ هركس براهى بيرون مىگريخت و امراء معارف شهر از بارو ( فرو ) مىجستند . ( گفتار در ذكر مصالحهء ملك ارسلان و بهرامشاه و تسليم دار الملك گواشير بملك ارسلان و رفتن بهرامشاه بجانب دار الملك بم و جدا شدن اتابك مؤيد الدين ريحان از بهرامشاه و رفتن به يزد و مقيم شدن در آنجا . ) امير قراغوش مردى بزرگ بود و پير جهانديده ( و از امراء سلطان اعظم سنجر ؛ بر سبيل مناصحت ) با بهرامشاه گفت كه بر لشكر عراق ، در همهء جهان گشوده است و بر ما ( در ) چهاردروازه بسته و « 1 » ما را بجملهء حيل ، يكمن غله بدست نمىآيد و ايشان شتوى خوردند و صيفى [ تمام ] دارند و محالست كه چون مدت ششماه مقاسات اين « 2 » حركت كردند بگزاف اين كار فروگذارند و اگر ايشانرا علوفهء مرد و چهارپاى از اقاصى عراق نقل بايد كرد ، قدرت و مكنت آن دارند و گفتهاند كه اتابك ايلدگز روباه بگردون گيرد ، يعنى كه او را مايهء اصطبار بسيارست و زيادت ازين جدّ و جهد كه ما بجاى آورديم ، در وسع نيست . ششماه گذشت كه هيچكس از ما شبى تمام نخفته است و روزى نياسوده و شكم سير « 3 » ناخورده و زره از پشت [ باز ] نگشاده « 4 » [ و برادر تو ] ملك ارسلان بيگانه نيست كه « 5 » بر ولايت تو دندان طمع تيز كرده است و سعى در طلب باطلى « 6 » نمىكند ( ا ) و درين ولايت همين « 7 » حق دارد كه تو دارى و كرمان عرصهء فسيح دارد و چنان نيست كه دو پادشاه بر [ نيابت ] ( بر ) نتواند داشت . آن ( روز ) كه تو توانستى زدى و [ بر وى ] غالب آمدى . امروز كه غلبه در جانب اوست ، جز ساختن و صلح ، « 8 » بهره ندارد بعضى از ولايت بر وفق مراد در كنف امن و سلامت خوردن ، اوليتر از ملازمت مكاشفت و مداومت مخالفت . كار [ هاى ] حصاردارى بخلل شد اگر تدارك فرمايند و اگرنه ( مصرع ) جائى رسد اين كار كه دستت نرسد . بهرامشاه چون اين كلمات عين شفقت و محض نصيحت دانست بسمع قبول اصغاء فرمود و گفت تو مرا بجاى پدرى ، من زمام اين كار بدست فرط شهامت تو دادم . امير قراغوش خواصّ خدّام « 9 » خويش را بيرون فرستاده امراء عراق را از مراصد مكاوحت بموارد مصالحت دعوت كرد بر آنكه دار الملك
--> ( 1 ) و مرا بتحيل حيل يك من غلهء بدست مىافتد . - ( 2 ) محاصره . - ( 3 ) ناكرده . - ( 4 ) ناگشاده . ( 5 ) در . - ( 6 ) باطل . - ( 7 ) همان . - ( 8 ) وجهى . - ( 9 ) خدم . -