أحمد بن حامد كرمانى

37

تاريخ افضل ( بدايع الأزمان في وقائع كرمان ) ( فارسى )

پدر او در دل مردم كرمان ، نهال مهر « 1 » دولت ايشان كشته بود . ( چون ) پنج شش ماهى ( در عهد ملك طغرل و اوايل عهد ملك بهرامشاه ) « 2 » اسم دادبكى و شحنگى بر وى بود ؛ چنان كه معلوم است « 3 » [ قطب الدين عاقبت ] اتابك شد و همگى « 4 » كار كرمان بازوى افتاد و احوال او در ارتفاع و انخفاض ( مرة هكذا و مرة هكذا مختلف چنانچه گزارش خواهد يافت ) [ و من در خدمت او بودم و ديوان انشاء او به من مفوّض ] و « 5 » از اخلاق ناپسنديدهء او آن مىدانستم كه در پردهء ظلام بدره‌هاى زر « 6 » ريخته و تخته‌هاى نقرهء خام بدر سراى امرا و غلامان مؤيدى ميفرستاد و بامداد در وضع خوانى ( و اطعام ) نانى ، مضايقت ميفرمود و درين « 7 » باب با وى بتصريح و تعريض گفته ميشد و اثر نكرد و از آن عادت عدول ننمود [ استغفر اللّه چنان كه بودند شدند و كرده‌هاى خويش با خود بردند . آنها كه جهان بكام دل خوش خوردند * بر رقعهء عمر چرب دستى كردند زان گونه كه آمدند ، اكنون رفتند * نه هيچ ببردند ، نه ، هيچ آوردند ] ( گفتار در رفتن اتابك محمد از بردسير بجانب بم به خدمت ملك ارسلان و آمدن تورانشاه با لشكر فارس و رفتن بهرامشاه به طرف خراسان و آمدن ملك ارسلان از بم و انهزام تورانشاه و فارسيان . ) چون شهر بردسير باز دست ملك « 8 » بهرامشاه آمد و از غدر اتابك محمد ايمن شد ؛ رعايت جانب او را اهمال نمود و در قضاء حق وفادارى او امهال فرمود [ و ] غلامان قطب الدين بجانب بم ميگريختند و هرروز خيلى و هرشب جمعى از حشم او كم [ تر ] ميشد [ و ] قطب الدين ( محمد ) چون تباهى كار « 9 » ( ملك ) بهرامشاه ديد « 10 » روى بقبلهء اقبال ملك ارسلان نهاد و يكشب با باقى حشم و غلامان خويش لبيك حرم ( كرم ) ملك ارسلان زد و به خدمت او پيوست [ و ] بازوى ملك ملك ارسلان بانضمام قطب الدين قوى شد . ( اعداد ) شوكت وافر و امداد نصرت ( متوافر ) و متظاهر

--> ( 1 ) و محبت . - ( 2 ) باسم داد بكى و شحنگى موسوم بود . - ( 3 ) خواهد شد . - ( 4 ) مهمات . - ( 5 ) و خلق بد او آن بود . - ( 6 ) سخته و سخته‌هاى نقرهء خام بوثاق امرا . - ( 7 ) « افضل كرمانى مىآورد » كه هرچند در اين باب با وى بتعريض و تصريح ميگفتيم اثر نميكرد و از آن عادت عدول نمينمود . - ( 8 ) باز دست آمد و ملك بهرامشاه از غدر . - ( 9 ) ملك . - ( 10 ) و اعلاء لواى ملك ارسلان ديد روى بقبلهء اقبال وى آورد .