أحمد بن حامد كرمانى

20

تاريخ افضل ( بدايع الأزمان في وقائع كرمان ) ( فارسى )

لئن فخرت بآباء ذوى شرف * لقد صدقت و لئن بئس ما ولدا [ از « 1 » زواياء سجايا آواز مىداد ] [ نه چنان آمدى كه بنمودى * نا نموده ز دور به بودى چون بر پادشاهى قرار يافت ] ايّام خود را بر شراب و ليالى [ خود را ] بر خواب مقصور گردانيد و از ندماء « 2 » خردمند صاحب هنر اعراض [ نمودى ] و سايهء اختيار بر چند دون بىدين افكند و از جملهء اراذل كه اختصاص قربت داشتند شخصى بود [ كه ] او را كاكابليمان گفتندى بخبث اعتقاد موصوف و بسوء سيرت معروف [ و ] ايرانشاه را بر ارتكاب محذورات و استحلال محظورات دلير گردانيد [ ند ] تا چند قاضى و عالم را هلاك كرد و بدين حركات سمت الحاد بر جبين اعتقاد او نهادند و او را بكفر ( و فلسفه ) منسوب كردند . ( اتابك « 3 » او نصير الدوله مردى مسلمان دين‌دار بود بسيارى او را نصيحت نمود هيچ در نگرفت و با اينهمه دولتخواهى قصد كشتن اتابك كرد چون اتابك را معلوم شد بگريخت و با پانصد سوار بجانب اصفهان رفت . چون او برفت ايرانشاه مدتى فارغ ، دست از آستين كفر و الحاد بيرون آورد . امراء دولت از ركاكت عقيدت او در تعظيم قدر دين و ضعف رأى او در تمشيت امور ازو نفرت گرفتند و از وى تبرّا نمودند و مقام باز صحرا بردند و مقدم امرا تركى بود او را خلق بازدار گفتندى . جمعى به خدمت شيخ الاسلام قاضى جمال الدين ابو المعالى كه مقتداى آن روزگار بود رفتند ؛ تقرير كرد كه ايرانشاه با كاكابليمان قرار داده كه روز جمعه در جامع ، ائمه و علما و كبرا را قتل نمايند و چون عوام بمانند لا بد كيش ايشان گيرند . شيخ الاسلام و علماء انام و قضاة عهد بر خلع او متفق شده فتوى نوشتند كه هرگاه پادشاهى الحاد و زندقه بر دين اسلام اختيار كند ، خون او مباح باشد و لا طاعة للمخلوق فى معصية اللّه تعالى . و عوام را بر خروج فتوى دادند و قبل از آنكه جمعه درآمد و مراد و مقصود كاكابليمان و ساير لئيمان و پادشاه بىدينان برآيد در سحرگاه شب پنجشنبه نفير عام كردند و در و بام ايرانشاه

--> ( 1 ) در ميداد . - ( 2 ) و از هم‌نشينان هنرمند . - ( 3 ) ( از اينجا تا آخر قصهء ايرانشاه ، ابن شهاب مطالب را باختصار ذكر كرده و از داستان ارسلانشاه متن تاريخ را بنظم آورده يك مثنوى دويست و نوزده بيتى را جانشين تاريخ منثور افضل الدين كرمانى كرده است . )