أحمد بن حامد كرمانى
105
تاريخ افضل ( بدايع الأزمان في وقائع كرمان ) ( فارسى )
( گفتار در بيرون آمدن اتابك محمد از ميان غز و بقلعهء ريقان رفتن و از آنجا بخبيص توّجه كردن و از خبيص ، بگواشير شدن . ) ( چون اتابك محمد دو سال در مطمورهء صحبت غز صبر كرد و اثر نصايح و مواعظ هيچ ظاهر نميشد و قومى را مشاهده كرد كه اعلام اسلام نگونسار كردهاند و نهال مردمى و مرّوت از بيخ برآورده ؛ نه ايشان را خواصّ عالم انسانى و نه برگ رعايت حقوق مسلمانى ؛ اراقت خون مردم مسلمان واجبتر دارند از سنت قربان ؛ چند پادشاهرا از بطانهء خويش بدوزخ فرستاده و چند شهر معظم را كلاته كرده . آيت : وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً . طراز دولت ايشانست و رمز : كُنْتُمْ قَوْماً بُوراً ، سرّ خاتمت ايشان . بر سنت : فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ ؛ بر در ريقان ، خود را از قلزم هلاك و گرداب وحشت مصاحبت و مرافقت ايشان در زورق خلاص و سفينهء نجات افكند و در حصار ريقان شد . چون غز از در ريقان برخاست ، به راه بيابان در خبيص پاى باز كرد ، سوار و پيادهء شهر ، چون از رسيدن اتابك به خبيص ، باخبر شدند قفس حبس بشكستند و از مضايق قحط ، بيرون جستند و روى بخبيص نهاد . چون شهر خالى شد و پهلوى شوكت اتابك قوى ، طريقى بيرون از صلح و ساختن نماند ، خواجه جمال گريدى كه از گريد طبس بود و مردى كريم منعم ؛ از شهر بردسير برسالت ، نزد اتابك محمد به خبيص فرستادند و ملك و اتابك تذكر عهد قديم كردند و بتازگى نطاق وفاق بتأكيد ميثاق بر ميان جان بستند و اتابك در شهور سنهء 574 خراجى ، موافق با سنهء 581 هلالى ؛ با جمعى كه بوى پيوسته بودند در شهر آمد و اگرچه در شهر آفت قحط و غلا بمخافت هلك و فنا موصول بود ، بطلوع هلال رايت اتابكى تباشير صبح صلاح ، روى نمود و تقاتل و تخاصم ، از ميان برخاست و بر مدافعت غز ، يكدل و يكدم شدند . درين اثناء خبر بيرون آمدن ملك دينار ، از بيابان كوبنان ، و رفتن او بجانب راور تا به خبيص رود ، بر عزم نرماشير و الحاق به حشم غز ، ببردسير رسيد . سوار و پيادهء شهر جمع شدند ، قريب سيصد نفر و به خبيص شد ؛ بر آنكه مانع مرور او باشند و با او هشتاد سوار بود ، همه خسته و مانده . چون مسافت نزديك شد ؛ از جهت صيت مردى ملك دينار كه در جهان شايع بود ، حشم كرمان را دل مضاربت و طاقت محاربت او نبود . متعرّض او نتوانستند شد . چون ملك دينار بنرماشير رسيد ، چنان كه در خاتمه بتفصيل تحرير خواهد يافت و غز با وى پيوست ، بدر بردسير آمد و خواجه