ذبيح الله صفا

1397

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

ز مى گلرنگ شد روى سياه زاهدان شهرت * بروز شنبهء مستان شب آدينه را ديدم * غير از نگاه يار نيفتد ببند من * نگرفته است جز رم آهو كمند من در صيدگاه سوختگى دانه ريختم * آتش بدام شعله فتاد از سپند من حاجت بتاب نيست دل بىقرار را * ناز طبيب را نكشد دردمند من دلچسب خلق شد سخنم از زبان تو * شيرينى از لب تو گرفتست قند من شهرت به گوش يار بخوان تا اثر كند * آن ناله‌يى كه كرد در آتش سپند من * چو دل صيد محبت شد ندارد با بدن كارى * اسير حسن غربت را نباشد با وطن كارى زبان حيرت آيينه را فهميده مىگويم * به غير از ديدن رويت نمىآيد ز من كارى بياران مىنمايد خامه‌ام شيرين‌زبانى را * و گرنه طوطيم را نيست بىمشق سخن كارى مكرر ديدم و گفتم بد از نيكان نمىآيد * نمىآيد قبيح از آنكه دارد با حسن كارى نگردد گر دل نازك اسير روى او شهرت * كمند كاكلش را نيست با صيدشكن كارى * در بزم جهان كه نيست مأواى درنگ * تا چند گهى شيشه شوى گاهى سنگ يا نامردى قبول كن يا مردى * يا رومى روم باش يا زنگى زنگ * در فكر بود هركه خيالى دارد * پرواز كند هر آنكه بالى دارد گويند كمالست گذشتن ز جهان * از هيچ گذشتن چه كمالى دارد 121 - ثابت اله‌آبادى « 1 » مير محمد افضل اله‌آبادى در شعر « ثابت » تخلص مىكرد . نياى او

--> ( 1 ) - دربارهء او بنگريد به : * سرو آزاد ، ص 203 . -