ذبيح الله صفا

1393

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* بدلدارى دل ديوانه فكر سازشى دارد * كه چشم او هزاران فتنه در هر گردشى دارد نمىدانم چه آشوبست يا رب در دل خونين * كه هريك قطره اشكم همچو دريا شورشى دارد نمىآيد بفهم ناقص از نقص ادا فهمى * كه در هر گردش آن چشم سخنگو پرسشى دارد به چشم كم مبين در جان‌نثار خود ز بىقدرى * كه جان بىبهاى عاشق اى جان ارزشى دارد دو چشم عشوه‌ساز مست نازش با دل پرخون * به زور پنجهء مژگان مدام او برّشى دارد به پيچ و تاب افتادست جانها در كمند او * كه پيچان طره‌اش با ناتوانان پيچشى دارد بهار گلشن يكرنگيم تا عشق مىورزم * دلم با مهر او چون بوى و گل آميزشى دارد ندارم در بساط از الفتش جز مايهء داغى * اگر دل گر جگر گر سينه هريك جوششى دارد بنازم اين درافشانى كه سرزد عالى از طبعت * سخن از خامه‌ات چون ابر نيسان ريزشى دارد * گلهاى كام از چمن دهر چيده گير * عبرت اگر پذيرى ناديده ديده گير توفيق اگر به راه طلب رهبرى كند * بىسعى پا به منزل و مقصد رسيده گير در خلوت دلست تماشاى هر دو كَون * چشمت ببند و پردهء گردون دريده گير بر حرف ابلهان منه انگشت اعتراض * هر هرزه‌يى كه مىشنوى ناشنيده گير بردى چو ره بعافيت‌آباد شهر عشق * پيوند الفت از همه عالم بريده گير نوشيدنش چو نيست ميسر بكام دل * عالى نمك ز وصف لب او مكيده گير * بر هرچه نظر دوختم از ياد نگارى * زد موج تماشاى گل و باغ بهارى بشتاب كه از گرم روان ره وحشت * برخاسته از دور درين دشت غبارى تا رفته ز پيش نظر آن مايهء آرام * برده است ز دل رفتن او صبر و قرارى بر خاك‌نشينان ز سر عجب منازيد * شايد كه برآيد ز پس گرد سوارى آيينهء رخسار مكدر ننمايد * بر دامن دل تا ننشسته است غبارى عالىسخن از فرط سخنور شده بىقدر * از اهل سخن كاش بگيرند عيارى