ذبيح الله صفا

1392

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

چو برگ لاله كز باد خزان بر خاك مىغلتد * تپيدن در هوايش تا سحر زد دست و پا امشب گل‌افشان تماشايست آيين بر سر انگشتش * كف دستش بهارستان شد از رنگ حنا امشب بجان انداخت آتش زخم تيغ نازش از رمزى * نماند از بيقرارى پاىبرجا هوش را امشب حلاوت‌بخش جان شد غمزه‌اش از عشوهء شوخى * ادا در بىادايى كرد آن شيرين‌ادا امشب برنگ چشمهء خورشيد عالى در تماشايش * نظر تار شعاعى بست از آن زرين‌قبا امشب * فتنه بيدار از فريب چشم خون‌آلود كيست * دلپريشانى نصيب از زلف مشك‌اندود كيست چشم و دل با عقل و دانش يكجهت گرديده‌اند * باز يا رب آن سر كو قبلهء مقصود كيست در كسوف افتاد از رشك رخ او آفتاب * مىتوان معلوم كرد از حسن او محسود كيست اهل عالم از محبت رنجها برداشتند * در زيان نقد جان دادن ندانم سود كيست هر يكى دارد تلاش سوختن پروانه‌وار * شور عشقش تا نصيب جان غم‌فرسود كيست در طلب عالى ز پا منشين و همت برگمار * گر شود توفيق رهبر خود مگو بهبود كيست * گره سخت توان از همه مشكل برداشت * ليك نتوان ز جهان گذران دل برداشت بود از بس‌كه گران‌بار محبت ليلى * نتوانست ز جا پردهء محمل برداشت كبك دل بال‌فشان بود كه شوق نگهش * همچو شهباز بچنگ مژه غافل برداشت فضلش افزود و كرامت ز ملامت دريافت * فاضل از حرف درستى كه ز جاهل برداشت دل ديوانه ندانست كه آسايش چيست * گشت آواره و آرام ز منزل برداشت چشم بستم كه ز آشوب كنارى گيرم * موج زد شوق و دل‌آرام ز ساحل برداشت عالى از بس‌كه كند نطق تو تأليف قلوب * نسخهء شعر تو ديوانه و عاقل برداشت