ذبيح الله صفا

1391

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

تا نبيند از شكستن گردن او پاى لغز * دستگير و راهبر آن كورباطن را عصاست بس‌كه هست از كردهء خود منفعل بعد از نماز * مىكشد در پيش رو دست و بهانه بر دعاست آنچه مىگويد سزاوارست ليكن آن دغل * خود نيارد در عمل ، تقريرش از روى رياست . . . * « 1 » كرده بى خود مستى آن نرگس فتان مرا * مىپرستم مىكشد دل در فرنگستان مرا دردسر گرديده است اى دوستان مهمان مرا * صندل سرخِ مى آريد از پى درمان مرا مىكند يادش بخير اى دوستان شادان مرا * ز آشنايان هركه سازد از فراموشان مرا بس‌كه خود را محو حسن بىنشانش ديده‌ام * مىتوان در ديده كردن چون نگه پنهان مرا بندبندم گرچه چون نى مايه‌دار ناله است * داغ دارد در گلستان بلبل نالان مرا چون نيفروزم چو شمع و چون ننالم در گداز * نيست غير از درد و داغ عاشقى سامان مرا هيچگه از غمزهء دلدوز دلدارى نكرد * ماند از آن بيرحم كافر در دل اين ارمان مرا تا خيالش شد بهارافروز كنج خلوتم * هست سير خاطرم هم باغ و هم بستان مرا گرم صحبت فكر چون با شاهد معنى شود * مىكند لطف سخن عالى چو گل خندان مرا * تا بذوق سوختن آراستم هنگامه را * شمع‌سان از تاروپود شعله كردم جامه را رشك دارد غيرتم بر خويش و مىشويم ز اشك * از سواد ديدهء خود گر نويسم نامه را از نگاه گرم او نقاش خجلت مىكشد * در كف صورتگر چين مىگذارد خامه را در بزرگى عالى از گنبد بود در رتبه بيش * سخت پيچيده است شيخ شهر ما عمامه را * بعزم رقص چون برخاست آن مهر و ز جا امشب * برعنايى جلا بخشيد از طرز ادا امشب چو خورشيد جهان‌افروز روشن ساخت عالم را * به كف ساغر چو آمد آن نگار دلربا امشب

--> ( 1 ) چنان كه پيش ازين گفته‌ام شاعران اين عهدگاه براى يك غزل چند مطلع مىساختند تا كداميك مقبولتر افتد . اين غزل يكى از آنهاست .