ذبيح الله صفا

1385

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

در طلب تشنيع كوتاهى مكش از هيچكس * شعله‌ات گر بال بىتابى گشايد دود باش در زيانگاه سلامت نيست حسن عافيت * گر توانى آب شد آيينهء مقصود باش رنگ آسايش در آغوش بهار بىخوديست * يك قلم لغزش چو مژگانهاى خواب‌آلود باش در خموشى گر ندارى ساز و برك عافيت * گفت‌وگو هم عالمى دارد ، نفس‌فرسود باش چيست دل تار و كش ديدار بايد ساختن * حسن بىپروا خوشست آيينه‌گو مردود باش نقد حيرتخانهء هستى صدايى بيش نيست * اى عدم نامى بدست آورده‌اى موجود باش * ازين صحراى بىحاصل دگر با خود چه بردارم * نگاه عبرتى همچون شررزاد سفر دارم بموج وحدتم نقش دويى صورت نمىبندد * اگر آيينه‌ام سازى همان حيرت ببر دارم سراغم مىتوان از دست بر هم سوده پرسيدن * رم وحشى غزال فرصتم گردى دگر دارم مجو صاف طرب از طينت كلفت‌سرشت من * كف خاكم غبار از هرچه گويى بيشتر دارم بهر تقدير اگر تقدير دست حيرتم بندد * برنگ خون بسمل در چكيدنها جگر دارم توانم جست از تاب فريب اين چمن بيدل * چو شبنم گر بجاى كام من هم چشم تر دارم * هم عنان آهم آشوب جهان خواهم شدن * پيرو اشكم محيط بىكران خواهم شدن اشك بىتابم تسلى در مزاجم تهمت است * از چكيدن گر برون آيم روان خواهم شدن غير جيب بيخودى خلوتگه آرام نيست * در شكست رنگ چون آتش نهان خواهم شدن دل ز نيرنگ تغافلهاى او مايوس نيست * باز مىگويد كه آخر مهربان خواهم شدن با همه افسردگى بيدل چو آواز جرس * گر روم از خود دليل كاروان خواهم شدن * واماند دل و ننگ نشان كرد مرا * دنبالهء گرد كاروان كرد مرا همدوش رفيقان نگذشتم از خويش * بار نفسى چند گران كرد مرا * گاهى غم آب و دانه مىبايد گفت * گاه از عيش و ترانه مىبايد گفت تا مرگ همى بگفت‌وگو بايد ساخت * تا خواب برد فسانه مىبايد گفت *