ذبيح الله صفا
1384
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
كى برم چون صبح كام از عشرت جان باختن * من كه چون گل از ضعيفى رنگ مىبازم هنوز رفته است عمريست زين محفل نواى فرصتم * سادهلوحان رشته مىبندند برسازم هنوز سوختن از شعلهء من حيرت خامى نبرد * ديدهام انجام كار و داغ آغازم هنوز يك نفس قمريست از شور جنون خاكسترم * چون نگه در سرمه هم مىبالد آوازم هنوز مشت خاكم تا كجا چرخم بپستى افگند * نقش پا گر افسرم سازد سرافرازم هنوز شبنم رمطينتم بيدل گر افسردم چه باك * مىرسد بر يك جهان بىطاقتى نازم هنوز * ذوق شهرتها دليل فطرت خامست و بس * صورت نقش نگين خميازهء نامست و بس هرچه مىبينى بساط آراى عرض حيرتست * اين گلستان سربسر يك نخل بادامست و بس بسته است از موىچينى صورتم نقاش صنع * صبح ايجادم همان گل كردن شامست و بس كاش از خجلت شرارم برنمىآمد ز سنگ * سوختم از شرم آغازى كه انجامست و بس هيچكس را قابل آن جلوه نپسنديد صبح * جوهر حيرانى آيينه اوهامست و بس از تعلق اينقدر خشت بناى كلفتى * اندكى از خود برآ عالم سر بامست و بس بال آهى مىكشد اشكى كه مىريزيم ما * شبنم ما را هوا گشتن سرانجامست و بس از نشان كعبهء مقصود واقف نيستم * اينقدر دانم كه هستىساز احرامست و بس پختگى ديك سخن را بازمىدارد ز جوش * تا خموشى نيست بيدل مدعا خامست و بس * چند باشى ز جنون خاك هوس بر سر خويش * اى گل اين پيرهن رنگ برآر از بر خويش صبح جمعيت ما سوختهجانان دگرست * چشم شبگير كن اى شعله بخاكستر خويش فكر لذات جهان كلفت جان مىآرد * نى به صد عقده فشرده است لب از شكر خويش خودشناسى است تلافىگر پرواز دلت * نيست بر آينهها منت روشنگر خويش عمرها شد قدم عافيتى مىشمريم * شمع هر چشم زدن مىگذرد از سر خويش بىتو غواصى درياى ندامت داريم * غوطه زد شبنم ما ليك به چشم تر خويش كاش بيدل الم بىكسيم درسوزد * تا ز خاكستر خود دست نهم بر سر خويش * من نمىگويم زيان كن يا بفكر سود باش * اى ز فرصت بىخبر در هرچه هستى زود باش