ذبيح الله صفا

1361

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* دل صاف مىكند ز كدورت اياغ صبح * مىافگند سياهى شب را ز داغ صبح تا آسمان ز عكس قدح گل شكفته است * رنگين‌تر است مجلس مستان ز باغ صبح واشد دلم ز فيض صبوحى درين بهار * آشفتگى بخواب نبيند دماغ صبح خواهم شبى كه مست شراب جنون شوم * خندم به روى ساغر و گيرم سراغ صبح سوزد ز رشك مجلسم امشب فلك ، اثر * مينا فتيله ساخته از بهر داغ صبح * شب كه يادت مجلس‌افروز دل بىتاب بود * از هجوم گريه طوق گردنم گرداب بود ديدمش سرمايهء حسنى بجز ابرو نداشت * باقى از آثار اين مسجد ، همين محراب بود صبح پيرى شد سفيد و غفلت ما كم نشد * كاش بيدارى نصيب ما به قدر خواب بود پاك‌طينت برنمىآيد برنگ عارضى * از لباس رنگ عارى طبع ما چون آب بود شب بخوابم مىنمايد آنچه پيش آيد بروز * بيغمى در ملك غفلت هم اثر ناياب بود * ندارند اهل دل ذوقى اگر باشند دور از هم * چو موج و بحر مىآيند سرمستان بشور از هم ببزم وصل هم پيوسته از راه سيه‌روزى * من و آن بيوفا شب در ميان بوديم دور از هم ترش‌رويى ز رنجش نيست با هم اهل دنيا را * ز چين جبهه مىگيرند سرمشق غرور از هم گر افتد با بدان هم دوستى ربط آنچنان بايد * كه چون چپ راست نتواند جدا كردن به زور از هم نزاعى بهر خونم نيست چشمان فرنگش را * نمىرنجند هرگز مردم صاحب‌شعور از هم چنان از آتش حرصند بى خود مردم دنيا * كه مىگيرند نان رزق هم را در تنور از هم اثر با دوستان مانديم از بىمهرى دنيا * برنگ پنجه‌هاى دست سرما برده دور از هم *