ذبيح الله صفا

1360

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

هر كس انيس شد بقلم روز خوش نديد * از اين زبانسياه خرابست كار ما مانند نال خامه محالست جز بتيغ * مهرت رود برون ز دل بيقرار ما گردد ز آه و نالهء ما مهربان به غير * بيگانه‌پرور است هواى ديار ما كافيست فيض اشك اسيران عشق را * از گريه مزد ماست اثر در كنار ما * مهيا از طمع تا چند سازى برگ عشرت را * به آب رو چه مىشويى ز دل گرد كدورت را به صورت معنى انسان ميسر كى شود زاهد * مبند از جبه و دستار بر خود آدميت را به اين هيأت نديدم صورتى بر صفحهء هستى * پى تحقيق گرديدم سراپا علم هيئت را عصا را بر كف از سنگينى عمامه مىگيرد * بدوش ديگران زاهد كشد بار شريعت را ندارد بهره‌يى از نعمت فقر و فنا زاهد * بدندانش نخواهد زد فلك سنگ قناعت را صفا ترك ريا بخشد نه تجديد وضو زاهد * به آب از جبهه نتوان شست هرگز گرد نكبت را اثر دست ندامت كى بدندان مىگزد زاهد * عزيز از كاسه‌ليسى دارد انگشت شهادت را * روى شكفتگى گل عيشم نديده است * صبحم سياهروز چو سنبل دميده است از طبع من مجو سرو برگ شكفتگى * كلكم زبان بتيغ خموشى بريده است خون از زبان خامه چو شنجرف مىچكد * در شكوه بس‌كه درد بجانم رسيده است از شوخ‌طبعى خنك اهل روزگار * دايم دلم سياه چو سرما گزيده است تا زنده‌ام غم تو نگردد ز من جدا * مانند روح در همه اعضا دويده است سيلاب اشكم از سر كويت نمىرود * خون بسته مىشود به زمين تا چكيده است خود را اثر چو سرمه به ميزان هر نظر * سنجيده‌ام ، فروتنيم نور ديده است * به هيچ چيز منه دل درين سراى سپنج * كه عاقبت نبود حاصلت بجز غم و رنج بقصر عشرت و ايوان عيش شاهان بين * كه زاغ نغمه‌سرا گشت و جغد قافيه‌سنج بسى نماند كه آيد خزان ، غرور نگر * كه لاله بس نكند از دلال و غنچه ز غنج كمين حادثه‌يى هست در كمينگه تو * هزار حلقه و هر حلقه‌يى هزار شكنج نشان سنگ جفا مىشود اثر بجهان * عروس دهر بهر كس كه زد به مهر ترنج