ذبيح الله صفا
1353
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
[ تذكره ، 316 ] ، و اينك آن غزل : قاصد آمد گفتمش آن يار سيمينبر چه گفت * گفت با هجرم بسازد ، گفتمش ديگر چه گفت گفت ديگر پا ز حد خويش نگذارد برون * گفتمش جمعست از پا خاطرم ، از سر چه گفت گفت سر را بايدش از خاك ره كمتر كند * گفتمش كمتر شمردم ، زين تن لاغر چه گفت گفت جسم لاغرش را از غضب خواهيم سوخت * گفتمش من سوختم ، در باب خاكستر چه گفت گفت خاكستر چو گردد خواهمش بر باد داد * گفتمش بر باد رفتم ، در حق محشر چه گفت گفت در محشر بيكدم زندهاش خواهيم كرد * گفتمش من زنده گرديدم ، ز خير و شر چه گفت گفت خير و شر نباشد عاشقان را در حساب * گفتمش اين همحسابى ، با لب كوثر چه گفت گفت با ما بر لب كوثر نشيند عاقبت * گفتمش گر عاقبت اينست زين بهتر چه گفت گفت ديگر نگذرد در خاطرش ياد عظيم * گفتمش ديگر بگو ، گفتا مگو ديگر چه گفت ! او بجز ملا مقيماى فوجى كه شرح حالش را ديدهايد ، برادرى بنام ملا كريما داشت كه او نيز شاعر بود و بنابر شرح محمد طاهر نصرآبادى [ تذكره ، ص 317 ] كه خود او را ديده بود « در اوايل جوانى كمال شوخى و بيباكى داشت » اما بعد توبه نمود و به زيارت كعبه رفت و از آنجا باصفهان سفر كرد و چندى مقيم آن شهر بود . ازوست : ز روى تفكر درين كارگاه * بديباچهء عمر كردم نگاه گذشتم ز فرع و رسيدم باصل * بود زندگى مختصر در دو فصل بهار و خزان و خزان و بهار * تو خواهى يكى گير و خواهى چهار 112 - جوياى تبريزى ميرزا داراب بيگ متخلص بجويا پسر ملا سامرى از شاعران سدهء يازدهم و آغاز سدهء دوازدهم در هند است . خاندانش اصلا از تبريز بهند رفته بود و