ذبيح الله صفا
1280
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
كه شيوهء خاص صائب را تمثيل دانستهاند . اختصاص ديگر صائب بايراد نكتههاى دقيق اخلاقى و حكمى و عرفانى و اجتماعى به حد وفور است ، و اين هنرنمايى بواقع شكوه خاصى بغزلهاى او بخشيده . ازوست : زهى ز انديشهء لعل تو پرخون جام فكرتها * ز خط عنبرينت پشت بر ديوار حيرتها دل عارف غبارآلودهء كثرت نمىگردد * نيندازد خلل در وحدت آيينه صورتها محيط از چهرهء سيلاب گرد راه مىشويد * چه انديشه كسى با عفو حق از گرد زلتها نگنجد در قبا عاشق و گرنه از براى ما * مهيا كردهاند از اطلس افلاك خلعتها درآ در حلقهء اهل نظر تا روشنت گردد * كه در بيمارى چشم نكويانست حكمتها ادب بند زبان عرض مطلب مىشود صائب * و گرنه خامهء ما در گره دارد شكايتها * سهل مشمر همت پيران باتدبير را * كز كمال بال و پر پرواز باشد تير را ريشهء نخل كهنسال از جوان افزونتر است * بيشتر دلبستگى باشد به دنيا پير را عقل دورانديش بر ما راه روزى بسته است * ورنه هر انگشت پستانيست طفل شير را مىرسد آزار بدگوهر بنزديكان فزون * زخم اول از نيام خود بود شمشير را كشور ديوانگى امروز معمور از منست * من به پا دارم بناى خانهء زنجير را نيست صائب ممكن از دل عقدهء غم واشود * ناخنى تا هست در كف پنجهء تقدير را * حسن عالمسوز او را ساغرى در كار نيست * چهرهء خورشيد را روشنگرى در كار نيست آتش از خود مىدهد بيرون سپند شوخ ما * اين سبك سير فنا را مجمرى در كار نيست قطرهء آبى بهم پيچد بساط خواب را * در شكست اهل غفلت لشكرى در كار نيست هيچ نقشى نيست كز آيينه رو پنهان كند * دل چو روشن شد كتاب و دفترى در كار نيست سيل بىرهبر به دريا مىرساند خويش را * شوق در هر دل كه باشد رهبرى در كار نيست مطرب ما چون خم مى سينهء پرجوش ماست * محفل عشاق را خنياگرى در كار نيست كهربايى حاصل ما را بغارت مىبرد * خرمن بىمغز ما را صرصرى در كار نيست هرچه بايد آدمى با خويشتن آورده است * خواب چون افتاد سنگين بسترى در كار نيست مىربايندت چو شبنم شوخى گلها ز هم * سير اين گلزار را بال و پرى در كار نيست