ذبيح الله صفا
1281
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بارها كاويدهام خاكستر افلاك را * غير داغ عشق ، صائب ، اخترى در كار نيست * آرزو بسيار و آهم در دل درويش نيست * دشت پرنخجير و يك ناوك مرا در كيش نيست خانهء اهل تعلق شاهراه حادثه است * دزد هرگز در كمين خانهء درويش نيست سايه از ويرانهء ما مىكند پهلو تهى * خانهء ما از هجوم جغد پرتشويش نيست مبحث عشق است اى زاهد خموشى پيشه كن * عرض علم موشكافيها بعرض ريش نيست اى سكندر تا بكى حسرت خورى بر حال خضر * عمر جاويدان او يك آبخوردن بيش نيست تا از آن تنگ شكر صائب جدا افتادهام * سايهء مژگان بچشمم كمتر از صد نيش نيست * خوش آنكه از دو جهان گوشهء غمى دارد * هميشه سربگريبان ماتمى دارد تو مرد صحبت دل نيستى چه مىدانى * كه سر بجيب كشيدن چه عالمى دارد لب پياله نمىآيد از نشاط بهم * زمين ميكده خوش خواب بىغمى دارد تو محو عالم فكر خودى ، نمىدانى * كه فكر صائب ما نيز عالمى دارد * به زير چرخ دلى شادمان نمىباشد * گلى شكفته درين بوستان نمىباشد بهركه مىنگرى همچو غنچه دلتنگ است * مگر نسيم درين گلستان نمىباشد خروش سيل حوادث بلند مىگويد * كه خواب امن درين خاكدان نمىباشد هزار بلبل اگر در چمن شود پيدا * يكى چو صائب آتشبيان نمىباشد * تا تو در پرده شدى لالهرخان خار شدند * همه گلهاى چمن در پس ديوار شدند اى بسا خيرهنگاهان كه بيك چشم زدن * چون شرر محو در آن لذت ديدار شدند تا لواى خط مشكين ترا واكردند * سركشان چون علم زلف نگونسار شدند هيچكس نيست كه داند بچه كار آمده است * بسكه مردم بتماشاى تو از كار شدند كار موقوف بوقتست ، كه اشجار چمن * بنسيمى همه از برگ سبكبار شدند يا رب ، اى عشق گرانمايه چه اكسيرى تو * كه همه بىجگران از تو جگردار شدند رشتهء عمر بمقراض دو لب قطع شود * بيشتر خلق جهان بر سر گفتار شدند