ذبيح الله صفا

1258

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

ازوست : جنونى كو كه از قيد خرد بيرون كشم پا را * كنم زنجير پاى خويشتن دامان صحرا را ببزم مىپرستان محتسب خوش عزتى دارد * كه چون آيد بمجلس شيشه خالى مىكند جا را اگر شهرت هوس دارى اسير دام عزلت شو * كه در پرواز دارد گوشه‌گيرى نام عنقا را ببزم مىپرستان سركشى بر طاق نه زاهد * كه مىريزند مستان بىمحابا خون مينا را شكست از هر در و ديوار مىريزد مگر گردون * ز رنگ چهرهء ما ريخت رنگ « 1 » خانهء ما را ندارد ره بگردون روح تا باشد نفس در تن * رسايى نيست در پرواز مرغ رشته بر پا را اگر لب از سخن فروبستيم جا دارد * كه نبود از نزاكت تاب بستن معنى ما را غنى روز سياه پير كنعان را تماشا كن * كه روشن كرد نور ديده‌اش چشم زليخا را * صفاى حسن بتان مىتراود از دل ما * به آب آينه گويى سرشته شد گل ما چنان به ياد سر زلف او گرفتاريم * كه غير خانهء زنجير نيست منزل ما شديم خاك ز بس در خيال عارض او * سزد اگر گل خورشيد رويد از گل ما * جان را بكوى دوست روان مىكنيم ما * يعنى كه كار عشق بجان مىكنيم ما مطرب گر آرزوى تو فرياد ما بود * مانند نى بديده فغان مىكنيم ما مشهور در سواد جهان از سخن شديم * همچون قلم سفر به زبان مىكنيم ما نتوان چو زاهد از ره خشكى بكعبه رفت * كشتى ببحر باده روان مىكنيم ما ما را چو شمع مرگ بود خامشى غنى * اظهار زندگى به زبان مىكنيم ما * پير شد زاهد و از راز درون بىخبرست * قد خم گشتهء او حلقهء بيرون درست حيرتم كشت كه چون از سر عشاق گذشت * آب شمشير كه خونريز مرا بر كمرست آب چون نيست گذارد بدهن تشنه عقيق * ديده بىنم كه شود مايل لخت جگرست ناوك ناز تو در ديدهء من جا دارد * تير مژگان ترا مردم چشمم سپرست گر دهى تن ببلا به كه بدزدى پهلو * كشتى از پيل بود ايمن و پل در خطرست هركه پرسد ز غنى وجه شكست رنگم * دانم از سنگدليهاى بتان بىخبرست

--> ( 1 ) - رنگ ريختن : طرح انداختن .