ذبيح الله صفا

1259

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* نشان هرزه‌گردى ظاهرست از طرز رفتارم * بود سرگشتگى پيدا ز نقش پا چو پرگارم مرا از دست اين مشكل‌گشايان دل بتنگ آمد * ز ناخنها گره چون غنچه افتادست در كارم ز بس در جزو جزوم نقش ابروى تو جا دارد * شود قوس قزح هرگه پرد رنگى ز رخسارم بر انگشتش بپيچم رشتهء باريكتر از مو * دهد تا آن تغافل‌پيشه را ياد از تن زارم مرا جز تخته‌بنديها دكاندارى نمىباشد * شكست افتاد تا از سستى طالع ببازارم درين گلشن نباشد طوطى شيرين‌سخن چون من * به كار نيشكر صد عقده افگندست منقارم صداى گريهء ابر بهارى كرد معلومم * كه آب بحر را زد بر زمين چشم گهربارم غنى از گلخن گيتى باخگر مىزنم پهلو * كه از سوز درون خاكسترى شد رنگ رخسارم * توانگر را نزيبد لب به خواهش آشنا كردن * كه با دست تهى پر بدنما باشد دعا كردن باستغنا گذشتن از جهان آسان نمىباشد * بود دشوار قطع راه دور از پشت پا كردن غريبى بر بساط دهر همچون مهرهء شطرنج * براى خانه تا كى جنگ با همسايه‌ها كردن اگر باشد غنى همچون كليدم خانه از آهن * شود ويران اگر خواهم درو يك لحظه جا كردن * از بس‌كه گلى نبود در گلشن ما * خارى نزدست دست در دامن ما از چشم بد برق نترسيم كه سوخت * مانند سپند دانه در خرمن ما * افسوس كه رفت نشأهء دور شباب * سرخوش نشديم يكدم از بادهء ناب از بهر تماشاى جهان همچو حباب * تا واكرديم چشم رفتيم بخواب * در گوشهء بىتعلقى جاى دلست * وارسته هميشه در تماشاى دلست كشتى چو قلندران بپهلو بندد * آن را كه هواى سير درياى دلست * هر كس كه بكنج انزوا بنشيند * كى بر در كس چو نقش پا بنشيند در خانهء خويش هركه پيوسته نشست * نقشش چو نگين در همه‌جا بنشيند