ذبيح الله صفا

1248

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

سدهء دهم داشت ، هم قصيده و هم غزل را خوب مىسرود ، معنيهاى حكمى و عرفانى در شعر او خواه قصيده و خواه غزل بسيار ديده مىشود و حتى بايد گفت كه در غزلهايش انديشه‌هاى عرفانى و تحقيقى بر معانى غنايى مىچربد . در قصيده خود را در رديف انورى و خاقانى نهاده و گفته است انورى كو ، كجاست خاقانى * بىحريفان شراب نتوان زد ازوست : . . . گوشه‌نشينان عشق از همه جا فارغند * كشور آسايش است زاويهء انزوا عشق بساطى فگند معركه‌ها گرم شد * فتنه بلندى گرفت در سر بازارها در چمن خاطرى جاى شكفتن نماند * رخت بصحرا كشيد وسعت ازين تنگنا پاى بدامن‌كشان گنج گهر يافتند * خاك شود مدعى در طلب مدعا رنگ طمع واگذار گونهء ياقوت گير * زردى رو شاهديست بر طمع كهربا . . . راه بجايى نبرد بىمدد ديده دل * طعمهء طوفان بود كشتى بىناخدا عشق چو مسند فگند عرش چه و فرش چيست * بخت سكندر كدام تخت سليمان كجا . . . دست طلب بازكش پاى بدامن درآر * راه ندارد كسى در حرم كبريا گرمى عشقت نشد مايهء افسردگى * سردى طبعت نرفت زين عسل ناشتا سوخت دماغ ترا كشت چراغ ترا * فكر صلاح و فساد رأى صواب و خطا پر نشود گر كنى نقد دو عالم نثار * كيسهء اميد شاه كاسهء حرص گدا . . . * درين پرده چون شمع تا مىتوانى * نگهدار سررشتهء زندگانى سر از كار خود چرخ بيرون نيارد * درين كارگه با همه كاردانى گر از خاك و بادى گر از آب و آتش * برون بايدت رفت ازين دير فانى بهشت است گيتى تو فرزند آدم * مگو هرچه خواهى مكن هرچه دانى درخت از بر خود بود پاى در گل * ز خود گر برآيى به خود درنمانى تعلق شود سرد را سنگ دامن * چو شد بسته افتاد آب از روانى سگ نفس را برميار از قلاده * نفرموده كس گرگ را پاسبانى بر آتش نهد موم را سست‌مهرى * به خاك افگند سنگ را سخت‌جانى