ذبيح الله صفا

1249

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

درخت هوس را نيفگنده از پا * نچيند دلت ميوهء شادمانى رسيدن به خاك در دوست مشكل * ز بالانشينى ز والامكانى قدم بر سر خويش نتوان نهادن * اگر آسمانها كند نردبانى * بپاى ديده چون خورشيد پيموديم دنيا را * كسى پيدا نشد كز خاك بردارد سر ما را نشد مرغ دل رم ديده‌ام را بال و پر بندد * سر زلفى كه از شوخى بدام آورده عنقا را طبيبى مىكند درد مرا درمان كه از دستش * بود بر دل جراحتهاى گوناگون مسيحا را من آن ديوانه‌ام كز غايت آشفتگى هردم * غبار خاطرم كوهى نهد بر دوش صحرا را ببزم ميكشان چون مىروم با اين دل غمگين * كدورت مىكند در شيشه دردآميز صهبا را اگر برداشتى از روى وحدت پردهء كثرت * توانى برگرفت از روى دريا موج دريا را نمىدانم چه مستى كرده فوجى غمزهء ساقى * كه مىبينم چو دلهاى به خون آغشته مينا را * چو غنچه راز دل بلبل چمن درياب * زبان بكام كش و لذت سخن درياب گشوده بند گريبان غنچه باد صبا * همه مشام شود بوى پيرهن درياب درون خلوت و گنجايش نظر هيهات * جمال دوست ز بيرون انجمن درياب چو لب بخنده گشايد نبات مصر ببين * كند چو زلف گره نافهء ختن درياب قدم بچشمهء حيوان نه و سمندر باش * رفيق خضر شو و ذوق سوختن درياب جمال دوست برون آمد از حجاب نقاب * تمام ديده شو و جلوهء سمن درياب سخن بصرفه ادا كن درين چمن فوجى * و گرنه گوش شو و گفت‌وگوى من درياب * وسعت دهر باندازهء يك شيون نيست * جاى يك پر زدن ناله درين گلشن نيست عرصهء دهر محيطى است كه چون موج در او * هيچكس را خبر از آمدن و رفتن نيست عشق آن معركه آراست كه در لشكر او * نتوان يافت كسى را كه به خود دشمن نيست گل رخسار تو از باغ بهشت آمده است * تربيت ديدهء آب و گل اين گلشن نيست گر شود سرو نباشد ز تعلق آزاد * هر كرا سلسلهء زلف تو بر گردن نيست گر شود راز جنون فاش نرنجى فوجى * عشق رسواطلب افتاده ، گناه از من نيست