ذبيح الله صفا
1239
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
كنم ز سادهدلى بند ديده مژگان را * بمشت خس نتوان بست راه طوفان را جگرفشان شدهام باز جاى آن دارد * كه لالهزار كنم دامن و گريبان را هميشه زلف ترا اضطراب در كارست * چگونه جمع كند خاطر پريشان را شبى خيال تو آمد بخواب و آسوديم * دگر ز هم نگشاديم چشم گريان را برهمن از تو سخن بىدليل مىخواهم * كه اعتبار نباشد دليل و برهان را * هر نفس بوى محبت آيد از گفتار ما * مىتوان فهميد از گفتار ما مقدار ما در خيال شمع روى او بشبهاى فراق * صبح را در خواب يابد ديدهء بيدار ما كى سر آزادگان در پيش گردون خم شود * كم مبادا از سر ما سايهء ديوار ما در محبت از ازل پيوند دارد برهمن * رشتهء زلف بتان با رشتهء زنار ما * من عاشقم مرا بهوس احتياج نيست * مرغ رميده را بقفس احتياج نيست هرگز نظر بجيفهء دنيا نيفگنم * شهباز را ببال مگس احتياج نيست در گوشهء خمول چو عنقا فتادهام * ديگر مرا بصحبت كس احتياج نيست گر سوى ما نديد ، برهمن ازو مرنج * گل را بآشنايى خس احتياج نيست * كاروان بگذشت و بانگى از درايى برنخاست * عالمى گم گشت و از جايى صدايى برنخاست چشم تا بر هم زدم انجام شد آغاز عمر * طى شد اين ره آنچنان كآو از پايى برنخاست با دل ديوانه گفتم كيست همراهى كند * غير زنجير جنون از كس ندايى برنخاست * نرگست از سرمه رنگ دلرباى تازه بست * نسخهء افسونگرى را از مژه شيرازه بست بر سر مژگان سرشكم آمده بىلخت دل * گوئيا زخم درون من لب از خميازه بست خواستم تا نقش روى دلبر خود بنگرم * گريهام از اشك پيش روى من دروازه بست چون گل بادام روى دلبر من بشكفد * تا كه بر لالهعذار خويش رنگ غازه بست كى بيابد راه سوى من دمى پاى نشاط * زآنكه شيداى برهمن را غمش اندازه بست *