ذبيح الله صفا
1240
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بر آتش غم تو دلم چون كباب سوخت * وز اشك گرم مردم چشمم در آب سوخت دارم دلى شكسته كه بر آتش فراق * چون مو به روى شعله به صد پيچ و تاب سوخت آن آتش نهفته كه در سينه داشتم * چندان بلند شد كه دل آفتاب سوخت * مرا بسير گلستان بهار شد باعث * بباده توبهء نااستوار شد باعث خيال قد و رخ و عارض نگار مرا * بسير سرو و گل و لالهزار شد باعث قرار در شكن زلف يار خواهم كرد * به اين قرار دل بيقرار شد باعث چو اشك در پى آن سرو چون روان نشوم * مرا كه گريهء بىاختيار شد باعث نمىشدم بره دير هرگز از سر شوق * مرا برهمن زنار دار شد باعث * بيار باده كه وقت بهار مىگذرد * تو غافل از خودى و وقت كار مىگذرد چو برق خرمن دلها بخنده مىسوزد * ز دور جلوهكنان از كنار مىگذرد شمار عمر گرانمايه هر نفس بايد * كه چشم تا زدهاى از شمار مىگذرد مرا نظر بتهىدستى برهمن نيست * بدامنش گهر آبدار مىگذرد * نقاب از رخ چو برگيرد سحرگه آفتاب من * به طرز بىحجابش بيشتر گردد حجاب من ز راه عقل بيرون مىشتابم در پى مطلب * مرا از قرب من دل دور مىدارد شتاب من دو عالم از كتاب قدرت او يك ورق سازد * بود ز آن يك ورق يك نكتهء عشق انتخاب من ز اشك بىكسى درياى رحمت را به جوش آرم * اگر در روز محشر در ميان آيد حساب من برهمن تا بصبح محشر از هم چشم نگشايم * اگر آيد شبى آن آفتاب من بخواب من * آنان كه ز عشق رنگ و بويى دارند * در گلشن عيش آبرويى دارند چون غنچهء صد زبان خموشند ولى * در پرده بخويش گفتوگويى دارند * خواهم كه ز مژگان همه شب خون ريزم * در دامن خويش اشك گلگون ريزم از خون جگر دو ديدهام پر شده است * معذورم اگر دو قطره بيرون ريزم *