ذبيح الله صفا

1238

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

دانسته است ( بهارستان سخن ) . حقيقت آنست كه اولين شعرى كه برهمن هنگام معرفى شدن به خدمت شاهجهان خواند ، چنان كه خود نوشته ، اين رباعى متوسط بود : شاهى كه مطيع او دو عالم گردد * هر جا كه سر است پيش او خم گردد از بس آدم بدور او يافت شرف * خواهد كه فرشته نيز آدم گردد و پادشاه شعر و خط شكستهء او را پسنديد . داراشكوه كه سياست نياى خود اكبر را در تقارب فرهنگ هندى و اسلامى دنبال مىكرد و گروهى از عالمان هندو را براى ترجمهء اثرهاى حكمى و عرفانى هند در خدمت داشت ، برهمن را از پدر بخواست و ملازم خود نمود و او تا سال 1066 ه ملازم آن شاهزاده بود و در اين سال ديگرباره بدرگاه خوانده شد و خطاب‌رايى ( راجگى ) با منصب بلند و درخور يافت . بعد از عصيان عالمگير اورنگ زيب بر پدر و برادر و نشستن او بر اورنگ شاهى و كشتن داراشكوه بسال 1069 ، برهمن ترك خدمت دولتى كرده به بنارس شهر مقدس هندوان رفت و آنجا روزگار را بعزلت گذراند تا بسال 1073 درگذشت . از ديوان و از نثر چهار چمن او نسخه‌هاى كمياب در دستست و منتخبى از غزلهايش در بياض ميرزا عبد القادر بيدل [ كتابخانهء موزهء بريتانيا بشمارهء 802 ، 16 . Add و 803 ، 16 . Add ] نقل شده ، و او چه در شعر و چه در نثر زبانى ساده دارد . در غزلهايش انديشه‌يى باريك و لحنى عرفانى ديده مىشود . شعرش با حال و دلپذير است و گويند بر خود او هنگام خواندن شعر رقّتى دست مىداد . دربارهء نثرش بجاى خود سخن خواهم گفت ؛ ازوست : اى برتر از تصور و وهم و گمان ما * اى در ميان ما و برون از ميان ما آيينه گشت سينهء ما از فروغ عشق * شد جلوه‌گاه صورت معنى نهان ما جا كرد در ميان رگ و ريشه مهر دوست * پرورده شد بمغز وفا استخوان ما استاد عشق حوصله‌فرماى عاشق است * صد جا شكست تا بلب آمد فغان ما مانند غنچه گرچه خموشيم برهمن * ليكن پر از نواست چو بلبل زبان ما *