ذبيح الله صفا
1203
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
منش بار ديگر گدازم ز سر * مگر ره نيابد درو غم دگر * مرا آزمودست آن ترك مست * كه مىآيدم حق و باطل ز دست گه از سبحه آرم در ايمان گره * زنم فاش بر رشتهء جان گره گه آرم بزنار دستى درست * گره برگشايم ز هر سبحه چست دلش گرچه سنگست و فولاد و روى * نكو مىشناسد دغل را نكوى به اين شادمانم كه بىهيچ شك * ز سنگيندل خويش دارد محك * چو زهر اجل بايد آخر چشيد * چرا بايد از چرخ منت كشيد چرا بايد از مردن انديشه كرد * چو بايد همين عاقبت پيشه كرد چرا بايد از گور غمناك بود * همان گيرم آن خاك اين خاك بود ( از ساقىنامه ) دلا پيوسته در بند رضا باش * چو شاهين عدل ميزان قضا باش بگرم و سرد همچون سايه خوش باش * اگر هم آفتابى سايهوش باش چه سود آخر ترا زين گرم و سردست * كه چون سايه قضا دنبال مردست ( از : قضا و قدر ) 83 - حكيم حاذق « 1 » حكيم حاذق پسر حكيم همام الدين پسر حكيم عبد الرزاق گيلانيست .
--> ( 1 ) - دربارهء او بنگريد به : * مآثر الامرا ، مير عبد الرزاق خوافى ، ج 1 ، كلكته 1888 ، ص 587 - 590 . -