ذبيح الله صفا
1202
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
گر آتش دوزخم نشيمن گردد * دوزخ حيران سينهء من گردد گر پينهء داغ من شود رشتهء شمع * هرچند كشند باز روشن گردد * روزى كه مرا زين ده ويرانه برند * تابوت مرا عاقل و ديوانه برند اين نقل مكانيست كه بيماران را * زين خانهء بدشگون بدان خانه برند * آنان كه ز يكدگر جگر ريشترند * قومى پستر قبيلهيى پيشترند در غربت مرگ بيم تنهايى نيست * ياران عزيز آن طرف بيشترند * من باده ز كوى مىفروش آوردم * مغز سر عقل را به جوش آوردم تا بىتو چو خاروخس بسوزم خود را * خود رفتم و خاروخس بدوش آوردم * با آنكه بنيك و بد ندارم كارى * صد رشك بدين دو چيز دارم بارى مردى كه هميشه خو كند با دردى * عمرى كه هميشه بگذرد با يارى * اى خواجه كه رخ چو بدر آراستهيى * تا درنگرى چو ماه نو كاستهاى امروز بكش باده كه فردا چون گرد * از دامن روزگار برخاستهاى ( از ديوان مسيح ) شبى بىبهره از نور خدايى * سياهىبخش ايام جدايى ز ظلمت مظهر قهر خداوند * بظلمتخانهء او مهر دربند سيه گرديد در وى چشم اميد * ز تاريكى درو گم گشته خورشيد ز سودا پيكر مه گشته باريك * چو سودايى گرفته كنج تاريك نه اول داشت نه آخر نه نيمه * پر از طفل عدم صلب و مشيمه ( از مجموعهء خيال ) دلم را مهين اوستادى كه ساخت * ندانم كه بسيار يا كم گداخت همى دانم اكنون كه بيگاه و گاه * درو غم كند چون صف مور راه