ذبيح الله صفا

1199

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* مى وصلم بجام و رشك جلاد منست امشب * شرابم آب حيوانست و كارم مردنست امشب چنان بر خويش مىبالم ز شوق ديدن رويش * كه هر ساعت چو شمعم جانى از نو در تنست امشب گلستان ارم در آتش رخسار او ديدم * گرم در گلخن اندازند بر من گلشنست امشب سراپا همچو فانوس خيالى گشتم از حيرت * بجاى رشتهء شمعم رگ جان روشنست امشب چنان از ديدن او رشك بر خود مىبرد جانم * كه در پهلوى من دل رازدار دشمنست امشب مى از دلها چنان شسته است گرد كينهء مستان * كه باد صبحدم بر شمع مجلس روغنست امشب تو در جانى و تن از پرتوت گشت آنچنان روشن * كه پندارى تن من جان و جان من تنست امشب بخوارى اى اجل در پيكر بيمار من منگر * كه در كوى وفا بر مرگ من صد شيونست امشب مسيح از يوسف ما بوى اميدى نمىآيد * مشام پير كنعان رهزن پيراهنست امشب * مرا سوزى از آن لب در دل ديوانه مىافتد * كه گر لب مىگشايم آتشم در خانه مىافتد چنان كآتش فتد در آب دود از باده مىخيزد * گهى كان عكس لب از ديده در پيمانه مىافتد دلا در خوشهء سوداى او بنگر كه چون بى خود * هزاران جان خون‌آلود از هر دانه مىافتد ببخش اى باد اوراق دل ما مىفروشان را * كه روزى سير ما هم جانب ميخانه مىافتد چه شد گر ناز را با گوشهء چشمت بود الفت * مسلمانى گهى با كافرى همخانه مىافتد اگر در كشتى خصمى بخوردم پا عجب نبود * كه محمود ولى در كشتى خصمانه مىافتد مسيح از داغ دل عنوان آهت مهر كن اينك * كه چون مكتوب روزى پيش آن بيگانه مىافتد * دور از آن لب بادهء عشرت لب ساغر نديد * تا تو رفتى چشم عشرت روشنى ديگر نديد هيچ دل غير از دل من لذت از پيكان نداشت * هيچ سر غير از سر من راحت از خنجر نديد غير داغ نااميدى بر دل سوزان من * آتش دوزخ كسى در مشت خاكستر نديد تا نهادم چون مسيحى پاى در صحراى عشق * آن‌چنان شد ديدهء عقلم كه پاى از سر نديد * رفتم از كويش روم راه عدم پيدا نبود * زآن دهن گفتم بپرس آن نيز هم پيدا نبود شب مؤذن ماند خامش تا طلوع صبحدم * كز هجوم دود آهم صبحدم پيدا نبود