ذبيح الله صفا
1200
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
چون سكندر خواستم آيينه از جام شراب * در ميان جام مى پيدا و جم پيدا نبود بس كه مىرفتم سبك در راهش از بيم رقيب * سربسر بر خاك يك نقش قدم پيدا نبود حشمتى در وحدت خود داشت معشوق ازل * آن زمان آن كثرت خيل و حشم پيدا نبود بس كه از حيرت برويش چشم شوقم بازماند * همدمم در ديده پيدا بود و دم پيدا نبود دوش رفتم تا طواف كعبهء كويش كنم * از هجوم خيل نامحرم حرم پيدا نبود با قناعت سير مىگشتند اهل دل مسيح * نام دينار و نشانى از كرم پيدا نبود * در اميد و بيم سرد و گرم ايامم هنوز * پخته مغزم همچو خورشيد و چو مه خامم هنوز سير هر كامى بهر گامى كه گويى كردهام * گو بيا بنگر كه نگشوده ز هم گامم هنوز با وجود آنكه عالمگير چون اسكندرم * اندرين ظلمات نشنيدست كس نامم هنوز همچو ماهى دم بدم بر تابه بريانم ولى * برنياوردست صياد من از دامم هنوز شمع گيتى گشت روشن شام من تاريك ماند * ظرف گردون گشت خالى پر نشد جامم هنوز گرچه در خون مىتپد چون مرغ بسمل روز و شب * ياد تمكين تو دارد مست آرامم هنوز من صلاى درد بر عالم زدم ليكن ز ثقل * گوش اهل عافيت نشنيده پيغامم هنوز صد هزاران ساله ره ز آنسوى آغاز آمدم * من كه در راه تو پيدا نيست انجامم هنوز سيل اشكم آب دريا برد و من در آتشم * در ميان آب كوثر دوزخ آشامم هنوز كى توانم چون مسيح آزاد بودن از نياز * در كمند زلف آن سرو گلاندامم هنوز * امشب كه ما و شمع حريفانه سوختيم * تا صبح داغ بر دل پروانه سوختيم نگريختيم از نفس شعله چون شرار * كرديم پاى محكم و مردانه سوختيم اى سيل اشك آتش از اميد شعله زد * تو خانه كن خراب كه ما خانه سوختيم روشن نگشت راز و چراغ مراد مرد * اين شمع را تمام بافسانه سوختيم ناسور شد تمام بيك حرف او مسيح * اين داغها كه بر دل ديوانه سوختيم * شب خيالش از دلم مستانه مىآيد برون * كافر بدمست ز آتشخانه مىآيد برون بس كه دشمنخيز شد آب و هواى خانهام * گر درون رفت آشنا بيگانه مىآيد برون