ذبيح الله صفا

1187

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

خنياگر آب آمده در رود نوازى * چون زخمه بر آن رود نگر باد وزان را از فيض هوا سبز شود چون پر طوطى * زنگى كه دم تيغ دهد روى فسان را ريزد ز ترى غاليهء لاله بهر سوى * چون باد گشايد بچمن غاليه‌دان را زايندهء خورشيد بود شاخ گل زرد * حربا چه غلط كرد كه مايل نشد آن را پيرست و جوان خضرصفت شاخ شكوفه * دادست بهارش مگر آب حَيَوان را تقليد شكوفه نتوان كرد كه هر سال * نتوان بحيل بست به خود شكل جوان را كاو را سر هر سال بهار دگر آيد * من جلوه دهم هر نفس آيين خزان را مجموعهء اوراق گلست اين‌كه نوشتند * بر وى رقم عبرت ابناى زمان را هر برگى ازو چون سَبَل خون شده افسوس * در چشم بصيرت چه كسان را چه خسان را هر باغ بآواز بلند از كتف شاخ * گويد كه فلان نيست ، مجوييد فلان را غفلت‌زدگانيم ، بيا ساقى و بنشين * در كالبد شيشه فگن روح روان را بلبل بخروش آمد و شد سامعه گلچين * از بلبله افشان گل صوت بَلَبان را يك ساغر مىبخش كه توحيد همينست * مستان خرابات رو كوى مغان را نگشوده بسى مانده معماى صراحى * كو قاعده‌دانى كه گشايد سر آن را نعم البدل توبه شرابست و عجب اين * كز من بگرفتند هم اين را و هم آن را مطرب تو هم از نغمهء تر آب روان آر * تا سبز كنى ريشهء عمر گذران را آن عهد چو بگذشت كه گفت انورى از پيش * « باز اين چه جوانى و جمالست جهان را » هم بگذرد اين حسن و جوانى جهان نيز * « وين حال كه نو گشت زمين را و زمان را » دل را غم دينست ولى چون كنم اى واى * كاين نفس بدنياى دنى داده عنان را وين هست بعينه مثل آنكه همى گفت * قصاب غم پيه خورد بز غم جان را بز را چه دل خوش كه پس از كشتن او پيه * شمع شب نوروز شود بزم شهان را يا آنكه چو شد روغنش آميخته با موم * بر خشكى لب سود دهد قيصر و خان را چون شيشه مريد مى نابند حريفان * از منكر مى زآن همه جويند كران را ما توبهء چون سنگ در آغوش گرفتيم * گو از بر ما شيشه كند نقل مكان را بىحالتى باده ز من پرس كه يكچند * پير همه‌دان بوده من هيچ‌مدان را مى چيست يكى آتش ناساز كه سوزد * پيرايهء حسن عمل پير و جوان را