ذبيح الله صفا
1188
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
آن ام خبائث كه تولد كند از وى * ترسا بچهء فتنه بدامان حدثان را آرد خفقان در دل آزاده اگرچه * حك از ورق چهره نمايد يرقان را دانى كه حبابش ز چه بر صورت صفراست * يعنى مخور اين هيچِ سراپاى زيان را معشوق خرد معنى بكر است الهى * عاشق چه شوى دختر رعناى رزان را در شأن سخن رتبه نه از معنى تنهاست * كاين منزلت از شوكت لفظ است بيان را مگشا لب اگر ناطقه الماس نباشد * كز حدت طبعست برش تيغ زبان را با آنكه هم از لمعهء راى و نى كلكم * باشد يد بيضا و عصا موسى جان را هرگاه كه خواهم ز ثنا تحفه دهم نظم * سلطان رسل تاج ملوك دو جهان را از خجلت ناقابليم نوك قلم نيز * دزدد به خود از طبع سياهى سيلان را * . . . بر عنان سمند او زده چنگ * دولت و نصرت از يمين و يسار چه سمند آنكه پيش رفتارش * رفتن باد هست ناهموار نرم رو چون حباب بر رخ آب * گرم رو همچو زخمه بر سر تار نشكند زير پاى او شبنم * در چمن چون كند بصبح گذار نوك خامه نلغزد ارچه بر او * گاه تحريك بگذرد صد بار آگهست از صداى پاى نگاه * بس كه باشد چو مردم هشيار زيركست آنچنانكه گر سازد * آلت حك ز نعل آتشبار بركند داغ را ز لاله چنانك * نشود برگ از سمش افگار رفتنش چست و چون تصرف حسن * جستنش زود همچو رنجش يار چون شود گرم جسمش از رفتار * سوى گردون سبك رود چو شرار سزدش نعل ز ابروى خوبان * مژهء حور زيبدش مسمار خيزد آهنگ شعبهها و مقام * از صداى سمش گه رفتار هم برفتن سبك چو نشأهء مى * هم بپيكر گران چو رنج خمار سبقتش زودتر ز بذل كريم * صورتش خوبتر ز وصل نگار بىسكون همچو موى بر كف باد * بىتوقف چو بر زبان گفتار تختهء چرخ در بر گامش * تنگ چون چشم كعبتين قمار