ذبيح الله صفا

1155

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

دلم ز شعلهء سوداى عارضى گرمست * چنان كه نام دلم هركه برد در دم سوخت چو كرد صبحدم اظهار عشق گل بلبل * چنان ز شرم برافروخت گل كه شبنم سوخت فغان كه در دل صبحى ز برق حسرت دوش * متاع صبر و شكيب آنچه بود درهم سوخت * ز آب چشم من هر قطره طوفان دگر باشد * بجز دامان صحرا كاش دامان دگر باشد دلى دارم كه چون سيماب اگر صد پاره‌اش سازى * پى بسمل شدن هر پاره را جان دگر باشد ندانم كز كدامين چاك پيراهن برآرم سر * كه هر چاك گريبانم گريبانى دگر باشد دگرگونست احوالم شگفت آرم كه چون قدسى * دلم را طاقت يكروزه حرمان دگر باشد * شكيب عاشقان معشوق را ديوانه مىسازد * محبت شمع را پروانهء پروانه مىسازد ز سنگ محتسب خالى نگردد حلقهء مستان * ز خاك يك سبو ايام صد پيمانه مىسازد به ديوار حرم چون تكيه كردم چاك زد جامه * سر شوريده‌حالان سنگ را ديوانه مىسازد تو هم در بىقراريها مرنج از من چو مىبينى * كه با آن سركشيها شمع با پروانه مىسازد ز حرف آشنا بگريز در كوى بتان قدسى * كه اين آب‌وهوا با مردم بيگانه مىسازد * دزدم ز بس حديث ترا از زبان خويش * دارم چو غنچه مهر ابد بر دهان خويش ز آميزش صبا نبود غنچه را گزير * بلبل بشكوه چند گشايد زبان خويش در گلشن آرميده روم چون نسيم صبح * تا عندليب رم نكند ز آشيان خويش با آنكه آب ديده‌ام از آسمان گذشت * بختم نشست ديده ز خواب گران خويش هرجا كه رفته‌ام پى خود رُفته‌ام چو باد * دزديده‌ام ز ديدهء مردم نشان خويش در منع خون ديده فشردم بديده دست * انداختم بدست خود آتش بجان خويش نه برگ عيش ماند مرا نه دماغ غم * آسوده شد دلم ز بهار و خزان خويش * دارم دلى اما چه دل صدگونه حرمان در بغل * چشمى و خون در آستين اشكى و طوفان در بغل كو قاصدى از كوى او تا در نثار مقدمش * هر طفل اشك از ديده‌ام آيد برون جان در بغل بوى ترا يك صبحدم گر باد آرد در چمن * گل غنچه گردد تا كند بوى تو پنهان در بغل