ذبيح الله صفا

1156

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

برقع ز عارض برفكن يك صبحدم تا از صبا * گردد فرامش صبح را خورشيد تابان در بغل قدسى ندانم چون شود سوداى بازار جزا * او نقد آمرزش به كف من جنس عصيان در بغل * ما چشم طمع بر شجر طور نداريم * جز لاله درين باديه منظور نداريم اين طرفه كه پيوسته گرفتار خماريم * با آنكه لب از مى چو قدح دور نداريم بىروى تو گر آينه گرديم ملوليم * ور مهر شويم از تو جدا نور نداريم در سايهء جغدست نشاط ابد ما * آن روز كه ماتم نبود سور نداريم از حسرت نزديكى خورشيد هلاكيم * هرچند كه تاب نظر از دور نداريم * شمعيم و تن ز اشك دمادم گداختيم * داغيم و از تبسم مرهم گداختيم از بس كه كرده‌ايم بغم خويش را غلط * غم ناتوان و ما ز تب غم گداختيم اى جان برو چو عهد دلم تازه كرد غم * كز اختلاط ساختهء هم گداختيم در مهر شعله ز آتش پروانه سوختيم * در عشق گل ز غيرت شبنم گداختيم كس تهمت شفا ننهد بر مريض عشق * قدسى ز لاف عيسى مريم گداختيم * حيرانم از افسردگى در كار و بار خويشتن * كو عشق تا آتش زنم در روزگار خويشتن گفتم مبادا بعد من ملك كسى گردد غمت * تا تيغ بستم كردمش وقف مزار خويشتن در محفل روحانيان گردد ز مو باريكتر * تا نغمه‌يى بيرون كشد مطرب ز تار خويشتن با آنكه عمرم در چمن در پاى گلبن صرف شد * هرگز نديدم تا منم گل در كنار خويشتن اين عقده كز دل غنچه را بگشود كى بودى چنان * گر از دل بلبل صبا رُفتى غبار خويشتن عمرى نمىشد صرف خود گر زود مىآمد غمت * بر شاخ چون ماند گلى گردد نثار خويشتن بى خود شبى مىخواستم گردم بگرد كوى او * هرجا نظر انداختم گشتم دچار خويشتن گر فصل گل جستم خزان معذور دار اى باغبان * من عاشقم برداشتم چشم از بهار خويشتن روزى كه چون گلبن بتان ميل گل‌افشانى كنند * از پارهء دل بركنم من هم كنار خويشتن * بنوميدى خوشم ناكاميم كامست پندارى * دلم چون بىسرانجامى سرانجامست پندارى