ذبيح الله صفا

1114

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

هرگاه رو بكعبه و بتخانه كرده‌ايم * اول دعاى دولت پيمانه كرده‌ايم رازى كه گفته‌ايم بديوانه گفته‌ايم * عيشى كه كرده‌ايم بويرانه كرده‌ايم صد بار گشته‌ايم بديوان دل حسن * تا انتخاب نالهء مستانه كرده‌ايم * براى سوختن ديوانه‌ام من * سمندر نيستم پروانه‌ام من ز هر عضوم نوايى مىزند جوش * نه چون گل گوش بر افسانه‌ام من دهم جان تا برآيد كام احباب * حسن هم‌مشرب پيمانه‌ام من * يا رب اين مخمور غفلت را مى اسرار ده * همچو آهم بر در دلهاى روشن بار ده روزگارى شد كه حرف گوشه‌گيرى مىزنم * يا رب اين گفتار را توفيقى از كردار ده تا بكى چون داغ در يك جا كسى گيرد قرار * همچو اشكم آبروى يك قدم رفتار ده شال‌پوشى را كه حسرت بر قماش دولتست * در لباس عافيت يك پيرهن آزار ده پاس خاطر چند دارم يك جهان بيگانه را * آشنايى با خودم در خلوت ديدار ده كام همت ميوهء آزادگى دارد هوس * اى بهار عمر نخل نيتم را بار ده خرقه از كوتاهى شوقم گريبان مىدرد * در رفوركاريش از جسم ضعيفم تار ده چون حسن مىترسم از مخمورى روز جزا * بادهء آمرزشم از جام استغفار ده * اى شمع تو داده شور پروانه مرا * از صبر و شكيب كرده بيگانه مرا بهرچه بآزار تو گشتم راضى * عشق تو اگر نكرد ديوانه مرا * دل سرخوشى از جلوهء داغى دارد * زين ساغر خوناب دماغى دارد از پردهء فانوس ندارد گله‌يى * پروانه چو آه خود چراغى دارد * در ديده دل آشفته نگاهى دارم * در سينه به خون نشسته آهى دارم غير از تو نظر نكرده‌ام بر دگرى * چو مردمك ديده گواهى دارم