ذبيح الله صفا

1108

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

كى بىتو دم زدم كه تن مبتلا نسوخت * از آه گرم سينه جدا دل جدا نسوخت جز شمع كس بر آتشم امشب نداشت دست * جز بهر آشنا جگر آشنا نسوخت تا دل نسوختم دم گرمى نيافتم * افسرده آنكه سينه بداغ جفا نسوخت ننهاد تيغ جور ز كف تا مرا نكشت * ننشست آتش غضبش تا مرا نسوخت آن شمع كز نظارهء او سوخت عالمى * در حيرتم كه بر بدنش چون قبا نسوخت شاپور در فراق تو هرگز دمى نزد * كز برق آه خرمن صد بىنوا نسوخت * دل كه سوداى بتى غارت ايمانش كرد * يد بيضا نتوانست مسلمانش كرد دم‌بدم خنجر حسرت بجگر مىخلدش * تا ز خونريزى من رحم پشيمانش كرد دل ز گلزار رخت هر گل مقصود كه چيد * اشك حسرت همه از ديده بدامانش كرد اين‌كه بر كار دلم صد گره از طره فگند * ستمى بود كه بر زلف پريشانش كرد صبر و آرام گهى بود دلم را شاپور * دوش سيلاب سرشك آمد و ويرانش كرد * دل بناكام جدا زآن بت خودكام افتاد * كار دادوستد بوسه بپيغام افتاد تهمت كفر و و بال گنه و عزت نفس * جمله بر گردنم از زلف دلارام افتاد سرخوش آن سرو خرامنده ازين كوچه گذشت * آفتاب از پى نظاره‌اش از بام افتاد نيست بر مرغ دلم منت آزادى كس * ضعف تن آن قدرش بود كه از دام افتاد فال شايستگى عشق بهر نام زدند * قرعه غلطان بكنار من بدنام افتاد سنگ پندارم از آن دست شد امروز نصيب * ميوهء قسمتم از شاخ هوس خام افتاد خاك ره باش كه سردفتر خاصان گردى * خضر شد هركه چو پل بر گذر عام افتاد ذكر باقى گرو جام دل‌افروز منست * ز زبانها بجهان نام جم از جام افتاد روز خوش زآن سپس از عشق نديدم شاپور * بر من آن روز كه چشم بد ايام افتاد * زلف تو هندوست زنارش نگر * واژگون چون هندوان كارش نگر جادو استان بابِل رخسار اوست * ساحران سرنگونسارش نگر بر سر انگشتش به طرف زلف او * اضطراب نبض بيمارش نگر