ذبيح الله صفا
1109
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
موشكافيهاى چشمش ديدهاى * سادهلوحيهاى رخسارش نگر با وجود باددستيهاى زلف * باد در دست هوادارش نگر بعد آزادى ز راه تير او * برنمىخيزد گرفتارش نگر بىطلب شاپور در بزمش مرو * ذوق اگر دارى بديوارش نگر * شكوه بىصبرست خواهم ترك كردن كام خويش * جاى رنجش نيست زين درمىبرم آرام خويش تا بكى از رشك گردد بند بندم داغ داغ * مىروم يك داغ مىسوزم بهفت اندام خويش بس كه از دوران سيهبختم من كوتاهروز * هم ز شمع صبح افروزم چراغ شام خويش هرگزم از صيد مرغى كام دل حاصل نشد * وز حريصى بارها افتادهام در دام خويش زهر دورى قاتل و زهراب حسرت جانگزاست * طرفه زهرآلوده خونى كردهام در جام خويش من كجا شاپور و وصل بزم ، بس باشد مرا * اينكه نام يار مىبينم گه از ايام خويش * تنها نه خانهء دل ديوانه سوختيم * زين آه خانهسوز بسى خانه سوختيم پشمينهء صلاح كه گل گل شد از شراب * آتش زديم و بر در ميخانه سوختيم از بهر چشمزخم حريفان بادهنوش * جاى سپند سبحهء صد دانه سوختيم امشب ببزم وصل ز سر تا قدم چو شمع * از رشك خويش و طعنهء بيگانه سوختيم روشن نشد ز آتش ما شمع خانهيى * همچون چراغ كور بويرانه سوختيم دل را سر شنيدن قول و غزل نماند * از بس دماغ خويش بافسانه سوختيم شاپور شمع عارض جانان چو برفروخت * پرواى جان نكرده چو پروانه سوختيم * منزل بجز از گوشهء ويرانه نداريم * ما خانهخرابان خبر از خانه نداريم مگذر ز خرابات كه زير فلك امروز * جايى بصفاى در ميخانه نداريم صد چاك بجيب سحر از مردن شمع است * ما سنگدلان ماتم پروانه نداريم چون فاخته عمريست كه همسايهء سرويم * در سايهء ديوار كسى خانه نداريم ظرفى كه ز دل بود درين خانه شكستيم * زآن كف قدح ماست كه پيمانه نداريم شاپور بخاكيم درين كوى برابر * آن نيست كه قدرى بر جانانه نداريم