ذبيح الله صفا
1107
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
* بذوقى مىكنم تكرار حرف دلستانى را * كه دل در سينه پندارد كه مىبوسم دهانى را نمىدانم تو خواهى بود يا گردون ولى دانم * كه دامنگير گردد خون من نامهربانى را ز سوز عشق مغزم پخته شد ور نيستت باور * به سنگ امتحان بشكن ز جسمم استخوانى را ببار آورد چندين نخل حسرت در دلم دوران * يكى ننشاند در دامان من سرو روانى را به مهر دلبرى بر هم خورد هنگامهء يوسف * چو در بازار رعنايى برآرايى دكانى را گرانى مىبرم شاپور از كويى به صد حسرت * خجل گشتم ز بس تصديع دادم آستانى را * چنين كه شد مى خونجگر حوالهء ما * بلاكشى نتوان يافت همپيالهء ما ز بس كه شهره به خون خوردنيم در عالم * نمىخورند حريفان مى از پيالهء ما بجاى درس و دعا زمرهء سيهبختان * رموز عشق تو خوانند از رسالهء ما چگونه زار نناليم كاهل محنت را * سرود مجلس عيش است آه و نالهء ما بيار باده كه گرديد بر طرف شاپور * ز وصل يكدمه اندوه ديرسالهء ما * نخواهد روز شد تا نيمجانى در تنست امشب * بفرداى قيامت گوئيا آبستنست امشب مى رشكى كه دايم غير را در كاسه مىكردم * سرت گردم چرا آن باده در جام منست امشب عجب دارم كه فرداى قيامت نيز برخيزم * كه خوش كوه غمى بىاو مرا بر دامنست امشب نياسود از هجوم اشك يكدم چشم خونبارم * چراغ ديده را اشك دمادم روغنست امشب شبست اى آشنا احوال شاپور از كه مىپرسى * خدا داند كه جايش در كدامين گلخنست امشب * من و خيال تو پرواى اين و آنم نيست * دماغ صحبت ياران همزبانم نيست ز روزگار ندانم چه طالعست مرا * كه يك ستاره بهر هفت آسمانم نيست چگونه شام فراق ترا بروز آرم * كه گرچه صبر بود عمر جاودانم نيست حديث شكوهء من گفتهاند مى ماند * برنگ گفتهء من ليك از زبانم نيست خدا كه شاهد حالست داند اين شاپور * كه غير مغز محبت در استخوانم نيست *