ذبيح الله صفا
1076
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
از شاگردان مير غياث الدين منصور دشتكى شيرازى بود . نياكان و خاندانش روزگار را بپزشكى مىگذراندند و او خود آن فن را از پدر خويش و برادرش حكيم نصيرا فراگرفت و بر در مسجد جامع اصفهان پزشك خانه داشته و در آنجا بدرمان بيماران مىپرداخته است و نزد پادشاه و دولتيان محترم و گرامى بوده خاصه كه علاوه بر مقامهاى علمى از غناى طبع و همت بلند برخوردارى داشت . نصرآبادى دربارهء او نوشته است كه « طبعش در كمال استغنا بود و در هيچ زمانى شاعرى به آن اعتبار و غناى طبع نبوده چنانچه ( - چنان كه ) از حاجى مطيعا « 1 » مسموع شد كه برفاقت حكيم بتختگاه هارون ولايت مىرفتيم ، در محلهء نيمآورد شاه عباس ماضى برخورد و شاه اراده نمود كه از مركب به زير آيد . حكيم مانع شد ، شفقت بسيار بحكيم نموده روانه شدند ، جميع امرا جهت مراعات حكيم پياده شدند تا حكيم درگذشت » شفايى بجز پزشكى حكمت نظرى را هم فراگرفته بود ليكن چون شهرت و مهارتش در شعر بر معرفت حكمى او مىچربيد بدان شهرت نيافت . مير محمد باقر داماد ، دانشمند و حكيم معاصر شفايى دربارهء او مىگفت كه شاعرى فضيلت حكيم شفايى را پوشيده « 2 » و براستى « حكيم » شاعرى توانا بود و سخن بشيوهء استادان سلف مىگفت و انديشههاى عالى تازه در كلام
--> ( 1 ) - مطيعاى تبريزى ساكن اصفهان بود ، ادب بسيار داشت و همواره از صحبت اهل حال بهره برمىگرفت . با پسرش بهند رفت ، پسر در آنجا بدرود حيات گفت و او آن ديار را ترك گفت و باصفهان بازگشت و همانجا ماند تا درگذشت . شعر خوب مىساخت ، ازوست : چو وسعت عدمم در خيال مىآيد * ز تنگناى وجودم ملال مىآيد بآستانهنشينان به چشم كم منگر * كه ره بصدر ز صف نعال مىآيد * پاى در راه طلب جز بدويدن مگذار * وحشى فرصت خود را برميدن مگذار چوب معنى است ترا هر مژه در تير نگاه * بىتامل نظر شوخ بديدن مگذار بنگريد به تذكرهء نصرآبادى ، ص 391 - 392 . ( 2 ) - ايضا ، ص 212 .