ذبيح الله صفا

1022

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بواديى كه فشانى كلالهء مشكين * چو نافه بوى دهد خار خشك صحرايش سياه‌خامى مجنون كند بليلى عرض * كه كرد ظاهر و باطن احاطه سودايش بهشت آيد و گل در ره نظر ريزد * قدم نهى چو نقى در ره تماشايش * ما متاع زهد و تقوى را به آب افگنده‌ايم * خويش را چون عكس ساقى در شراب افگنده‌ايم با لبش صد حرف موقوف تمنائى و ما * عقده‌ها بر رشتهء عيش از حجاب افگنده‌ايم غم مخور اى دل كه امروزست يا فردا كه ما * شاهد مقصود را از رخ نقاب افگنده‌ايم غير با او در شكر خوابست شبها تا بروز * ما ببيدارى نمك در چشم خواب افگنده‌ايم تا ز جور بىحساب او نقى لب بسته‌ايم * ما جزاى خود ببازار حساب افگنده‌ايم * خوش بود ز تو هرچه شب دوش كشيديم * هر زهر كه دادى همه چون نوش كشيديم گردون نتواند كه كشد غاشيهء ما * تا غاشيهء عشق تو بر دوش كشيديم شاخش همه شد سركشى و برگ همه ناز * سروى كه به ياد تو در آغوش كشيديم از پيرهن چاك گل آن برگ كه گفتيم * بر گوش تو اى سرو قباپوش كشيديم آنها كه تو ز آن زلف و بناگوش كشيدى * كرديم نقى حلقه و در گوش كشيديم * بلب بگو كه در آشتى فراز مكن * تو هم نگاه بر آن چشم فتنه‌ساز مكن فداى نيم نگاه تو جان و دل كرديم * تو هم مضايقه با ما بنيم ناز مكن فرشته‌اى تو و كس ظن بد نخواهد برد * به اين بهانه ز عشاق احتراز مكن بيك سخن كه نهانى بمدعى گويى * ره هزار حكايت بخويش باز مكن خوشست ناز ولى لذتش ز استغناست * بيك نياز كه بينى هزار ناز مكن بسوخت جان جهانى ز آه و نالهء تو * مكن مكن نقى اين آه جانگداز مكن * قطرهء خونى كه ريزد ديده بر ياد گلى * در هوا گيرد پر و بالى و گردد بلبلى هر شرر كافتد ز آه آتشينِ دل ، شود * داغدل پروانه‌يى بر ياد شمع محفلى در وى آيد جان سوزانى و مجنونى شود * سايه‌يى كز من فتد بر خاك در سرمنزلى قامت و رخسار و زلفى دان كه گرديدست خاك * در چمن هرجاست سروى يا گلى يا سنبلى