ذبيح الله صفا
1023
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
چشم عبرت بين اگر در باغ بگشايى نقى * هر طرف بينى ز دست عشق او پا در گلى * پرسيد كه كيست هموثاقت همه شب * چون مىگذرد در اشتياقت همه شب با وصل و فراق تو چه روزى چه شبى * وصلت همه روزست و فراقت همه شب * از خلق بريدن اثر بدگهريست * آميزش نيكان ثمرش پرهنريست از خويش ببر وصلت بيگانه گزين * پيوند درخت باعث خوشثمريست * بىتابى تن ز پيچ و تابش پيداست * بىظرفى دل ز اضطرابش پيداست راز دل پرعشق نگردد ظاهر * تا شيشه بود نيمه شرابش پيداست * بشكن كه درست گردد اى دل كارت * روشن گردد ز لمعهء انوارت ويرانه شو اى خانه اگر مىخواهى * خورشيد درآيد از در و ديوارت * در بزم وصال جا كنون خواهم كرد * وز دل غم هجر او برون خواهم كرد چشم از سر اختر زبون خواهم كند * خون در دل روزگار دون خواهم كرد * در روزنه همچو زندگان بهره ز نور * در شب نه چو مردگان نصيبى ز حضور ما را همه روز تيرهروزِ تَهِ عمر * ما را همه شب سيهشبِ اول گور * در وادى عشق جمله نازست و نياز * طى مىشود اينجا همه اوضاع مجاز هر سوى در آن كوى توان برد سجود * در كعبه ز هر جهت توان كرد نماز * مىسوختى اول دل و جان و تن هم * اكنون نزنى بر آتشم دامن هم دارم سخنى ، راست بگويم يا نه ؟ * با من تو چنان نهاى كه بودى ، من هم ! * بىحوصلگيست اينكه سالك ناگاه * خواهد شود از حقيقت كار آگاه